فهرست نام امیران حکومت سربداران سبزوار

فهرست نام امیران حکومت سربداران سبزوار

فهرست نام امیران حکومت سربداران سبزوار

 

45545454545434445887سربداران اولین حکومت شیعیه ۱۲ امامی ومردمی ایران در سالهایی است  که کشور در زیر تاخت وتاز سم اسبهای مغولان قرار گرفته بود و مردمان خراسان علیه بیداد وستم دشمن متجاوز تحت آموزه های مذهبی شیخ خلیفه مازندرانی ودلاوریهای پهلوان عبدالرزاق باشتینی این نهضت را به پایتختی دارالمومنین سبزوار بوجود آوردند.
نهضتی که با گذشت سالها هنوز نقش پر رنگ آن در تاریخ سیاسی مذهبی کشور کم رنگ نشده است واین نهضت پس از سالها الگویی برای ایستادگی در برابر ظلم ستمگران تلقی می شود جنبشی که از سال ۷۳۷ه.ق آغاز شد وتا سالها باقی ماند. در جدول پیش رو با فهرست نام ومشخصات۱۲ امیران سربدار آشنا می شوید

 

فرمانروایان

سالهای حکومت

نحوه به قدرت رسیدن

نحوه مرگ

مکان مرگ

۱

عبدالرزاق بن فضل الله باشتینی

۷۳۸-۷۳۶ق

رهبری شورش

مقتول

سبزوار

۲

وجیه الدین مسعود بن فضل الله

۷۴۵-۷۳۸ق

بعد از قتل برادر

مقتول

رستمدار

۳

آی تیمور محمد

۷۴۸-۷۴۵ق

با انتخاب

مقتول

سبزوار

۴

کلو اسفندیار

۷۴۸-۷۴۷ق

با پیشنهاد شمس الدین علی

مقتول

سبزوار

۵

شمس الدین فضل الله

۷۴۸-۷۴۷ق

با انتخاب توسط لطف الله

کناره گیری از حکومت

———-

۶

شمس الدین علی

۷۵۲-۷۴۸ق

با پیشنهاد

مقتول

سبزوار

۷

یحیی کرابی

۷۵۸-۷۵۳ق

با انتخاب

مقتول

سبزوار

۸

ظهیرالدین کرابی

۷۵۸-۷۵۳ق

با حمایت حیدر قصاب

مخلوع

————-

۹

حیدر قصاب

۷۶۱-۷۶۰ق

با برکناری کرابی

مقتول

اسفراین

۱۰

لطف الله

۷۶۲-۷۶۱ق

با کمک دیگران

مقتول

قلعه دستجردان

۱۱

حسن دامغانی

۷۶۶-۷۶۲ق

با قتل لطف الله

سربداران خود

قلعه شغان

۱۲

خواجه علی مؤید

۷۸۳-۷۶۶ق

با قتل دامغانی

در جنگ با لر کوچک

خرم آباد

 

کمک امام خمینی (ره) به افسانه بایگان در سریال سربداران

 
کمک امام خمینی (ره) به افسانه بایگان در سریال سربداران

کمک امام خمینی (ره) به افسانه بایگان در سریال سربداران

 

هرچند جای جای کشور پهناور ایران پر از رویدادهای پرافتخار تاریخی است که ارزش های خاص خود را دارند، اما نهضت ملی – مذهبی سربداران که در قرن هشتم هجری با رهبری پهلوان عبدالرزاق باشتینی(منبع) و شیخ خلیفه مازندرانی(منبع) در غرب خراسان به وقوع پیوست و منجر به تشکیل نخستین حکومت مردمی شیعه به پایتختی دارالمومنین سبزوار یکی از کانون های اصلی تشیع در ایران شد، جایگاه ویژه تری دارد که بحث پیرامون دلایل اهمیت این نهضت تاریخی مطالب مستقل و مفصل دیگری را می طلبد.

اما یکی از واضح ترین نشانه های جایگاه خاص سربداران سبزوار در میان همهAfasane_Bayegan(15) رویدادهای تاریخی ایران، انتخاب شدن داستان این رویداد برای تولید اولین سریال تاریخی صدا و سیمای ایران پس از وقوع انقلاب اسلامی بود. آن هم در زمانی که بخش های وسیعی از مرز کشورمان در همسایگی با عراق گرفتار جنگ نابرابر تحمیلی بود و در چنان شرایطی رویداد غیرتمندانه ای نظیر سربداران سبزوار بهترین موضوع شکوهمند حماسی با درونمایه ملی و مذهبی بود که می توانست دستمایه ساخت سریالی فاخر و ارزشمند قرار گیرد تا گوشه ای از دلاوری و مقاومت دیرینه ملت ایران دربرابر تجاوز و تعدی را به نمایش بگذارد.

سربداران سریالی که نه تنها خود درباره یکی از ارزشمندترین رویدادهای تاریخی ایران ساخته شد، بلکه در تاریخ سینما و تلویزیون کشور نیز به اثری ماندگار و شاخص تبدیل شد (منبع) که در مراحل قبل و بعد از ساخت آن بسیاری از بزرگان مملکت ، تا سطح مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای (رئیس جمهور وقت) ، آیت الله هاشمی رفسنجانی (رئیس وقت مجلس) و حتی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) نظارت کرده و دیدگاه های خود را اعمال کردند.

اسرارنامه پیش از این مطلبی درباره اظهار نظر آیت الله خامنه ای و آیت الله هاشمی رفسنجانی درباره سریال سربداران منتشر کرده است، که می تواند در پیوند زیر مطالعه نمایید:

اختلاف نظر آیت الله هاشمی با آیت الله خامنه ای درباره تاریخ سبزوار

اینک در سی امین سال ساخت سریال سربداران و هفتصدمین سال وقوع این نهضت تاریخی در خراسان، نگاهی می اندازیم به کمکی که امام خمینی به ساخت این سریال تاریخی کرد و اخیرا افسانه بایگان بازیگر مطرح سینما و تلویزیون ایران در گفتگویی با وبسایت هنرآنلاین به بیان آن پرداخته است:

 

 ˝امام خمینى˝ نقشم در ˝سربداران˝ را نجات داد/ سینماى ما پر از ستاره هاى یک شبه است

سرویس سینما هنرآنلاین/ می‌گوید دوست نداشته بازیگر شود و حتی بعد از این که با سربداران یک شبه معروف می شود تا دو سال سراغ بازیگری را نمی گیرد تا شاید در راه رویای نوجوانی اش یعنی ادبیات قدم بگذارد اما جادوی سینما او را با خود می برد و اینگونه است که افسانه بایگان سوپر استار دهه شصت سینمای ایران می شود … در این روزهای بهاری فرصتی پیش آمد تا یک فنجان چای مهمان سوپر استار دهه شصت سینمای ایران باشیم.افسانه بایگان که این روزها بسیار کم کار شده به گفته خودش بیشتر درگیر مطالعه ، موسیقى و خودشناسی است.در فرصت کوتاهی که میزبان ما بود از سینما،علت کم توجهی مخاطبان به آثار ساخته شده و تلاش برای استقرار ارزش های واقعی در فرهنگ جامعه گفت:

- از حواشی اولین حضورتان مقابل دوربین در سربداران بگویید؟

سربداران که ساخته شد، با وجود این که سازندگان برای به تصویر کشیدن “ترکان بانو” و موهایش و آن کلاه گیس اجازه داشتند اما بعد از ساخت و بعد از این که مسوولان کار را در بازبینی ها دیدند، گفتند که همه پلان ها را دور بریزید، اصلا ما چنین چهره و وجناتی را نمی خواهیم.جالب اینکه بعد از مدتی کارگردان مجموعه و دوستانشان توانستند سریال را توسط شخصی به امام خمینی(ره) برسانند و ایشان دیدند و در حقیقت مجوزی که صادر کردند و فرمانی که دادند به من یک حق حیات داد، وگرنه در همان ابتدا کارها دور ریخته می شد و معلوم نبود که سرنوشت من به عنوان یک بازیگر تازه وارد چه می شد. ایشان فرموده بودند که تصویر مجازی است و کلاه گیس اشکالی ندارد، ضمنا ما اگر بخواهیم که حقیقت وقایع تاریخی را به نمایش بکشیم، باید بتوانیم که به این دیدگاه برسیم و در حقیقت این سعه صدر را داشته باشیم که بتوانیم این تصاویر را پخش کنیم.

- چرا با این که در این سالها سریال تاریخی زیاد ساخته شده اما “سربداران” هنوز در فهرست موفق ترین ها است؟

سربداران محصول به تصویر کشیدن یک قیام تاریخی با رنگ و بوی شیعی گری بود و البته تکرار ناشدنی . ما سریال های اصطلاحا فاخر و سنگین داشتیم، ولی هیچ کدامشان نه خیابان خلوت کن بود نه آن چنان صادق و صمیمی و با آن تیم حرفه ای پشت صحنه و صحنه. عوامل سریال همگی درجه یک های حوزه خود بودند و البته همه شان بی ادعا و صمیمی .یک لحظه با خودتان مرور کنید که فقط در بخش موسیقی این سریال که توسط آقای فخرالدینی ساخته شد چه بزرگانی ساز زده اند. بهترین هایی مثل محمدرضا لطفی،درخشانی، ذوالفنون که با عشق کار کردند.کار در سربداران با معیارهای خیلی بالایی در همه زمینه ها انجام شد و این یعنی اهمیت دادن به مقوله هنر.

 

- سوپراستار بودن در دهه ۶۰ چگونه بود؟

مشهور بودن در آن سال ها از یک زاویه بسیار سخت بود.برای خود من مشکلات کم نبود.در حقیقت چون ما جزو اولین ها بودیم که داشتیم تجربه می شدیم همین جور زیر آگراندیسمان قرار داشتیم .البته من احساس می کنم که ما در دوران معصومیت سینما زندگی کردیم. یعنی عصر ما به نوعی عصر معصومیت بود برای این که موضوعمان موضوع هنر بود.خب، ما نگاه می کردیم به بالادستی مان، اساتیدمان که این ها چه نگاهی نسبت به این مقوله دارند، یاد می گرفتیم، تواضع و احترام یاد گرفتیم. احترام به کار را یاد گرفتیم.با وجود این که شخصا بسیار مورد بی مهری و عدم باور آدم ها و به خصوص مسوولین قرار گرفتم، اما چیزی که تا امروز من را حفظ کرده انگیزه خدمت بوده است. درسال های گذشته ما شاهد هستیم که خیلی ها وارد این عرصه می شوند و سریعا ستاره می شوند، من چون به شدت دوستشان دارم، فقط نگران می شوم و ناراحت می شوم و فکر می کنم که خیلی بهتر از این می تواند باشد. یادمان نرود که ستاره شدن با شهاب شدن خیلی فرق می کند.این روزها سینمای ما و هنر ما تبدیل شده به کهکشانی از ستاره های یک شبه. در حالی که مقوله هنر در حقیقت نیاز آدمی برای دست یافتن به جاودانگی است. پس اگر آمدی و زود رفتی یعنی اصل نبودی. یعنی مثل شهاب سنگ امدی و رد شدی و رفتی.

- اگر سناریست بودید برای افسانه بایگان چه نقشی را می نوشتید؟

خیلی دوست دارم “پرده نئی” آقای بیضایی ساخته شود و من در آن بازی کنم.

- رابطه تان با سینما مثل قبل نیست؟

با سینما قهر نیستم اما دیگر رفیق هم نیستیم.البته پیش تر از این هم رفیق نبودیم همکار بودیم.راستش سینما دیگر دغدغه من نیست و با موسیقی حالم خیلی خوب است.

- این روزها فیلم می بینید ؟

خیلی کم.

- فیلم های جشنواره سی و دوم را دیدید؟

متاسفانه خیر.

- هیچ کدامشان را؟

نه.

- عمدا؟

نه. پیش نیامد. یعنی باید بدانم که یک فیلمی، آن موضوعاتی که من علاقه دارم را مطرح کند و کسی به من بگوید و من بروم ببینم. در جشنواره سی و دوم پیش نیامد.

- فیلمی که این چند وقت دیدید و دوستش داشتید؟ چه خارجی چه ایرانی؟

من “چشمه” به کارگردانی آرونوفسکی را خیلی دوست داشتم. در فیلم های ایرانی هم یک فیلمی دیدم راجع به دوتار در شمال خراسان،که مستند بود ولی اسمش در خاطرم نیست. ان را هم دوست داشتم. راجع به خانم هایی بود که دوتار می نوازند. خانم های خیلی ساده و روستایی و در حقیقت هر کدام دنیایشان را می گفتند. کارش خیلی زیبا و لطیف و انسانی بود.

- فیلمی بوده که دوست داشتید، بازی نمی کردین؟

نه.فیلمی بوده که خیلی دوستش نداشته باشم ولی فیلمی که بگویم کاش ان را بازی نمی کردم در کارنامه ام ندارم.

- و فیلمی که دلتان می خواست قطعا در آن بازی می کردید، ولی به هر دلیلی نشده …

آره پیش امده. حتی قرارداد هم داشتیم… بحث همان ارتباطاتی است که من ندارم و دوست هم ندارم داشته باشم. مهم نیست. حتما نباید بازی می کردم.

- خب جزئیاتش؟ کی بوده، چی بوده، کجا بوده؟

اصلا مهم نیست. واقعا مهم نیست. اصلا دوست ندارم راجع به آن صحبت کنم.

- این روزها صبح تا شب افسانه بایگان چطور می گذرد؟

کتاب می خوانم. موسیقی گوش می کنم. سه تار تمرین می کنم. دارم سعی می کنم که تکنیک هایم را در سه تار جلو ببرم. یک کلاس هایی را داشتم که اولینش از شاهرود شروع شده با خانم دبیری. خانم دبیری مدرس تئاتر هستند.

- این کلاس ها را با کمک جایی برگزار می کنید؟

نه نه. کاملا خصوصی است.

- یعنی هر بار در یک مکان ثبت نام می کنید؟

بله کاملا خصوصی هست و به هیچ جایی هم وابسته نیستیم.

- و قرار است دقیقا چه اتفاقی در کلاس ها بیافتد؟

دقیقا قرار است که استعدادیابی بکنیم و جهت یابی بدهیم.

گفتگو از مسعود میر

 

منبع: مجله اسرارنامه

اللمعه کتابی مهم در فقه سیاسی شیعه که به خواست امیران سربداران تألیف شد

یکی از حلقه ­های فقه سیاسی شیعه کتاب اللُمعة الدمشقیه فی فقه الامامیة از ابوعبدالله محمدبن مکی عاملی جزینی مشهور به شهید اول (شهید 786 ﻫ.ق) است.

اهمیت این کتاب در فقه سیاسی از آن رو است که به درخواست یک حکومت شیعه مذهب در ایران نوشته شده است

 

----2_~1

 

 


برچسب‌ها: سربدارانعبدالرزاق باشتینیخواجه علی مویدامیران سربدارانکتاب اللمعه

نام امیران حکومت سربداران در فهرست پهلوانان خوشنام تاریخ ایران

نام پهلوانان وعیارانی چون «عبدالرزاق بیهقی» و «شاه اسماعیل صفوی» همواره در حیات اجتماعی این مردم می درخشد.
در ایام استیلای قوم مغول بر بلاد اسلامی، نهضت سربداران خراسان نقش بزرگی را درمواجهه با این قوم ایفا کرد.
«پهلوان عبدالرزاق بیهقی» در سال 738ق. در رأس سربداران خراسان به سلطنت رسید. وی از طریق سنت پهلوانی وعیاری، اولین حکومت شیعیان اهل بیت نبی اکرم (ص) را درخراسان ایجاد کرد.


تاریخ سربداران درمیان منابع و کتب پراکنده ومنتشر است، آنچه مسلم است، اینان جمعیتی بودند صاحب حرفه های مختلف که بنا به احساس مسئولیت دینی در برابر قوم مهاجم مغول مردانه ایستادند.
تعلیمات «شیخ حسن جوری» (12) یکی از رهبران این نهضت حول محور های زیرمی چرخید:
1- جدایی ناپذیر بودن دین و دولت از یکدیگر و یا به سخن دیگر پیوند ناگسستنی نهاد مذهبی با نهاد سیاسی.
2- تشیع اثنی عشری با تأکید بر مسئله ی ولایت.
3- تأکید بر جهان بینی مهدویت و به تبع آن مبارزه با ظلم و ستم و برقراری عدل و عدالت در جامعه (13).
در بین اعضای سربداران نوعی فتوت [که در بخش های دیگر بدان پرداخته خواهد شد] که ریشه در تاریخ اسلام داشت رایج بود. «ابوالفرج بن جوری» در قرن ششم هجری «عیاران» را با «فتیان» یکی دانسته که دارای تشکیلاتی بوده اند. (14) و در مجموع «فتوت و جوانمردی از خصایل اصلی آن ها شمرده می شد» (15).
«حافظ ابرو» و صاحب «زبدة التواریخ» درباره ی آغاز قیام سربداران روایتی خواندنی ذکر میکند:
امیر عبدالرزاق که از بزرگان ولایت بیهق بود، در قریه ی باشتین که اکثر اهالی آن مرید شیخ حسن بودند (یعنی به تشیع گرویده بودند) باعاملی (مالیات بگیر) که رییس بود نزاع کرده و او را قتل آورد. پس از آن او که به فرط تهور و تهتک معروف بود در این خصوص با اطرافیان خود به مشورت نشست. آن ها اتفاق کردند که اختیار خود ازکف ندهند و به برکندن ریشه ی ظلم و ستم برخیزند. آن ها اتفاق کردند که اگر خداوند ما را توفیق دهد رفع ظلم و دفع ظالمان کنیم والاسر خود را بر دار اختیار داریم و تحمل جور و ستم نداریم. بدین ترتیب لقب سربداری پیدا شد و از این به بعد کار عبدالرزاق بالا گرفت و به کارهای بزرگ دست یازید. (16)
مردان دیگری نیز چون «پهلوان حیدر قصاب» ، «پهلوان حسن دامغانی»، «کلواسفندیار» و... در زمره ی پهلوانان، عیاران و مردان اهل ورزش بودند که نقش ارزنده ای در برهه ای از تاریخ مبارزات سیاسی و نظامی مسلمانان به ویژه شیعیان ایفا کردند.
سلسله مراتب رهبران سیاسی آنان در کتاب «قیام شیعی سربداران» به قرار زیر آمده است:
1- امیر عبدالرزاق (پهلوان)
2- امیر وجه الدین مسعود
الف: آتیمور
ب: کلواسفندیار
ج: علی شمس الدین
3- شمس الدّین علی چشتی
الف: یحیی کراوی
ب: ظهیرالدین کراوی
ج: حیدر قصاب
د: حسن دامغانی
4- خواجه علی موید (17)
«پهلوان عبدالرزاق علاوه بر کشتی، به قول صاحبان تواریخ در رشته های تیراندازی، شمشیرزنی و جنگاوری سرامد پهلوانان بود. او فرزند «پهلوان جلال الدین فضل الله» از محتشمان خراسان بود. (18)
اگر چه نهضت سربداران بش از 50 سال دوام نیاورد اما برگ زرینی در حیات سیاسی پهلوانان پیرو مذهب ولایت و امامت برجای گذارد.
به طور خلاصه اسامی و مدت سلطنت آن ها ذکرمی گردد تا میزان نزدیکی و ارتباط نهضت پهلوانان خراسان و حوادث سیاسی قرن 8 هجری نشان داده شود.
1- پهلوان عبدالرزاق سبزواری (بیهقی): 5سال
2- پهلوان امیر وجه الدین مسعود: 7سال
3- پهلوان محمد آتیمور: 2سال و یک ماه
4- پهلوان کلواسفندیار
5- پهلوان امیر شمس الدین: 7ماه
6- پهلوان امیر علی شمس الدین: 5سال
7- پهلوان یحیی کراوی
8- پهلوان حیدر قصاب: 4 ماه
9- خواجه ظهیرالدین: 40 روز
10- پهلوان امیر لطف الله فرزند پهلوان امیروجیه الدین مسعود
11- پهلوان حسن دامغانی: 4 سال و 4 ماه
12- پهلوان خواجه علی موید: 20 سال(19)

منبع: راسخون


برچسب‌ها: امیران سربدارانپهلوانان خراسانپهلوانان ایرانعبدالرزاق باشتینیتاریخ سربداران

آشنایی با پلهوان عبدالرزاق باشتینی اولین رهبر سیاسی و نظامی نهضت سربداران

نهضت ملی – مذهبی سربداران خراسان که به تشکیل اولین حکومت شیعه دوازده امامی ایران به پایتختی سبزوار منجر شد ، جنبشی مردمی بود که توسط دو گروه از رهبران مذهبی و رهبران سیاسی و نظامی اداره شد و به مدت نیم قرن دوام یافت.
اولین رهبر مذهبی سربداران شیخ خلیفه مازندرانی بود که از خطه شیعه پرور مازندران (طبرستان) راهی دارالمومنین سبزوار شد تا با کمک ایمان و رشادت مردم مبارز و حق جوی ولایت بیهق علیه بیداد مغولان ایستادگی کند.
بعد از او شیخ حسن جوری که در روستایی در نزدیکی دارالمومنین سبزوار متولد شده بود ، رهبری مذهبی نهضت سربداران را به دست گرفت.
در میان رهبران سیاسی و نظامی سربداران نیز می توان به پهلوان عبدالرزاق باشتینی ، پهلوان حیدر قصاب ، خواجه ظهیر کرابی ، وجیه الدین مسعود و ... اشاره کرد که اکثرا اهل فتوت و از جوانمردان دوران خود بودند و به امیران سربداران معروف شدند.

 

 

پهلوان عبدالرزاق باشتینی اولین و یکی از مشهورترین امیران سیاسی و نظامی سربداران است که از متن مردم برخاست و با دلاوری های او شورش مردمی باشتینیان و سبزواریان به نتیجه مطلوب رسید.
لازم به ذکر است که منابع تاریخی برای پهلوان عبدالرزاق باشتینی درکنار روحیات جوانمردی و غیرتمندی ، مقادیری از روحیه عشرت طلبی و خوش گذرانی و در عین حال بی باکی و سرکشی را نیز ذکر کرده اند به طوری که در ابتدای جوانی وقتی که برای مدتی به خدمت در دربار ایلخانان مغول وارد شد ، هنگام ستاندن خراج و مالیات برخی ولایات ، عواید به دست آمده را به خان مغول تحویل ندهد و مورد خشم و تعقیب مغولان قرار گیرد.
همان جا بود که روحیه بی باک و جسورش او را به یاغی شدن در مقابل ظلم و زور پادشاهان مغول دعوت کرد . این روحیه بی باکی و سرکشی عبدالرزاق سرانجام در هنگام به خطر افتادن وطن و ناموس در مقابل زیاده خواهی های بیگانگان متجاوز ، وی را بر آن داشت که با شجاعت تمام در مقابل ظلم ایلخانان مغول ایستادگی کند و به یاری مردم دردکشیده شهر و دیار خود برود و رشادت را به حدی برساند که در جایگاه اولین رهبر سیاسی و نظامی قیام سربداران قرار گیرد.

در ادامه این مطلب شخصیت پهلوان عبدالرزاق باشتینی و چگونگی قرارگرفتن وی در جایگاه اولین امیر نهضت سربداران ، با استناد به یک پژوهش معتبر انجام گرفته ، با جزئیات بیتشری معرفی می شود :

عبدالرزاق باشتینی و نقش وی
در باشتین مرد محتشمی بود به نام شهاب الدین فضل الله که سمت کدخدایی ده را داشت و صاحب مال و منال و نسبش به روایتی به امام حسین می رسید و از سوی مادر هم به یحیی بن خالد برمکی ، و او را پنج پسر بود به نام امیر امین الدین ، امیر عبدالرزاق ، امیر وجیه الدین ، امیر نصرالله ، امیر شمس الدین .
امین الدین با برادرش در دربار ابوسعید ایلخان بود و پهلوانی نامدار به نام علی خوافی که ابومسلم کنیت داشت در سرای سلطان بود.
ابوسعید به کشتی گیران عنایتی داشت . روزی گفت آیا در قلمرو من کسی است که یارای مقابله با ابومسلم را نماید ؟ امین الدین گفت مرا برادری است عبدالرزاق نام که او با پهلوان مسلم مقابلت تواند کرد . پس ابوسعید رسولی در پی عبدالرزاق به سلطانیه درآمد کمانی از طاق بازار آویزان کرده بودند وصره ای در کنار کمان ، کیفیت حال پرسید ، مردم در جواب گفتند این کمان را پهلوانی آویخته و سفارش نموده که هرکس آن کمان را تواند کشید صره از آن او بود .عبدالرزاق با زورمندی هر چه بیشتر آن کمان را بکشید و قدرت خویش نشان داد. 
ابوسعید ، چون آوازه پهلوان عبدالرزاق بشنید وی را به سرای خواست و تقاضا کرد که با ابومسلم مقابلت کند. درمیدانکشتی ، عبدالرزاق بر مسلم پیروزی یافت و از آن روز ، آوازه عبدالرزاق همه جا را بگرفت.
گویند ابوسعید را از عبدالرزاق سخت خوش آمد و وی را از ملازمان خویش ساخت و پس از مدتی او را جهت تحصیل مالیات روانه کرمان کرد. ابوسعید ایلخان به وی گفت که از 120 هزار دینار مالیات و خراج کرمان را 20 هزار دینار از آن خود بردارد و دو تتمه آن را به خزانه تسلیم نماید.
گویند عبدالرزاق ، خراج جمع آوری شده را به جای تسلیم به سلطانیه صرف عیش و عشرت نمود و به اندک فرصتی حتی تمام وجوه را برانداخت و تلف کرد و عبدالرزاق بر این اندیشه بود که جواب بازخواست دیوان را چگونه بازدهد و در صدد بود که املاک مختصر پدری را بفروشد و مال دیوان را پس دهد. وقتی خبر مرگ ابوسعید همه جا را درگرفت سخت شادمان شد و راهی باشتین گردید.
هنگامی که عبدالرزاق باشتینی سوی ده می رفت دید که مأمورین خواجه علاءالدین هندو ، دو نفر از روستائیان به نام های حسین حمزه و حسن حمزه را به جهت کشتن ایلچیان که شاهد و شراب طلبیده بودند به قتل آمده بود ، با خود می بردند ، عبدالرزاق با مأمورین مصادف شد و از ایلچیان علت بردن روستائیان را پرسید ، ایلچی گفت خواجه علاءالدین هندودستور جلب این دو روستایی را داده است.
عبدالرزاق گفت از قول من به خواجه وزیر بگویید که ایلچیان فضیحت کردند و به سزای عمل خویش رسیدند. ایلچیان چون خبر به خواجه بردند سخت در خشم شد و صد نفر سپاهی مسلح فرستاد تا آن دو روستایی را به حضور آورند . مأمورین جهت جلب روستائیان به پهلوان عبدالرزاق مراجعت کردند ، عبدالرزاق از قریه بیرون شد و با سپاهیان به نبرد پرداخت و ایلچیان فرار کرده از ده خارج شدند.
روایت دولتشاه در تذکره الشعرا و روایت عبدالرزاق سمرقندی در مطلع السعدین با روایت میرخواند در روضه الصفا و خواندمیر در حبیب اسیر فرق دارد. 
به روایت سمرقندی ، شخصی غیر از عبدالرزاق باشتینی کدخدای باشتین بود که به دست عبدالرزاق به قتل آمد.
عین روایت سمرقندی چنین است : 
«امیرعبدالرزاق از اکابر ولایت بیهق بود در قریه باشتین که اکثر آنجا مرید شیخ حسن بودند او را با عاملی که رئیس بود نزاع شد ، رئیس به قتل آمد. امیرعبدالرزاق به فرط تهور و فتنه انگیزی ممتاز بود و به وفور تهتک و خون ریزی مستثنی . با اصحاب خود مشورت کرد چون اختیاز از دست رفته بود اتفاق کردند اختیار خود از دست ندهند.»
روایت دولتشاه هم به نحوی دیگر است ، وی می نویسد : «در راه خبر وفات ابوسعید خان بدو [عبدالرزاق]رسید ، خرم شد و پنهانی به دیه باشتین درآمد و اقربا را دریافت و آنچه شنیده بود بازگفت . اتباع و اقربای او گله کردند که خواهر زاده خواجه علاءالدین محمد فریومدی آمده و چندروز است که در این ده بیدادی و جور می کند و از ما شراب و شاهد می طلبد . عبدالرزاق گفت دنیا به هم آمده است در چنین حالی عار و ننگ روستایی بچه چرا باید کشید و هم در آن شب به سر خواهر زاده محمد وزیر رفتند و او را دستگیر ساختند و به قتل رسانیدند.»
بدین سان ، عبدالرزاق باشتینی سوی سبزوار روان شد و آن شهر را از دست عمال خواجه علاءالدین محمد بگرفت و بر شهر مسلط گردید.
منبع : روحانی ، سیدکاظم ، کیهان اندیشه ، آذر و دی 1368 ، شماره 27 ، (از صفحه 90 تا 108)


برچسب‌ها: سربدارانسبزواررهبران سربدارانشیخ حسن جوریعبدالرزاق باشتینی

ساختار علمی واجرایی «کنگره بین المللی هفتصدمین سالگرد نهضت سربداران»

ساختار علمی واجرایی «کنگره بین المللی هفتصدمین سالگرد نهضت سربداران»
۲۶و۲۷ آذر ۱۳۹۴
دانشگاه حکیم سبزواری

رییس کنگره: دکتر علی جنتی (وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی)
دبیر کنگره: دکتر جواد حدّادنیا(رییس دانشگاه حکیم سبزواری)
__________________________________________________________
دبیرعلمی: دکتر علی اصغر مولوی
مدیر علمی: دکتر محمد علی زنگنه اسدی
مدیر کارگروه مطالعات دینی: دکتر سید محمد کاظم علوی/ مدیر کارگروه مطالعات فرهنگی،ادبی و آیینی: دکتر عباس محمّدیان/ مدیر کارگروه مطالعات تاریخی- سیاسی: دکتر حسن صادقی سمرجانی/ مدیر کارگروه مطالعات جغرافیایی: دکتر علیرضا حمیدیان/ مدیر کارگروه مطالعات اجتماعی: دکتر حسین قدرتی.
مسئول دبیر خانه ی بخش علمی: سید حمید جوادیان /مسئول سامانه علمی: علی شکاری بادی.
دبیراجرایی: دکتر عبدالرحیم عسگری
جانشین دبیر اجرایی: علی زرقانی/ مسئول امور مالی: علی اکبر ایزی/ مسئول تأسیسات: محمدهمایی/ مسئول جذب کمک سازمان ها و ادارات: غلامرضا مناجاتی پور/ مسئول پذیرایی و اسکان: سید محمد رضا راستی ثانی/ مسئول تدارکات: مرتضی آزاد/ مسئول ایاب و ذهاب: علی ارقند/ مسئول امور پشتیبانی: جمشید رمضانزاده.
بخش های علمی و اجرایی:
۱٫ مدیر بخش فرهنگی: دکتر رضا کشاورز
جانشین مدیر امورفرهنگی: محمدابراهیم رحیم زاده/ مسئول برنامه¬ریزی، کارگردانی و مدیریت صحنه: سید مهدی دلبری/عضو کارگروه: رضا سلیمانی/ مسئول برنامه¬ها و جلوه¬های هنری:عباس بابایی/عضو کارگروه: هادی حلاجیان/مسئول کارگروه ،مدیریت سالن، تشریفات و دکور: طیبه مهرآبادی/ اعضای کارگروه: مرتضی زینبی، راضیه عمادی خواه،رضا ناصری،آرش میرشکاری، میلاد سهراب نیا،عرفان موسوی، مریم پویان ،علی زارع و کیانوش بهرامیان / مسئول کارگروه اتاق فرمان و ضبط فنی: لیلا صاحب الزمانی/ اعضای کارگروه: علی علوی و یدالله بینش/مسئول کارگروه اجتماعی و نمایشگاهی: حسین داورپناه/ عضو کارگروه: سید عباس زرقانی/ مسئول کارگروه ارزیابی و مستندسازی: دکتر ولی الله رمضانی / عضو کارگروه: سید عباس زرقانی.
۲.مدیر بخش نظارت علمی و انتشارات: دکتر مهیار علوی مقدّم
ویراستار فارسی: علی صادقی منش/ ویراستار انگلیسی: دکتر سید محمد رضا امیریان/ ویراستارعربی: دکتر مهدی نوری کیذ قانی/ مترجمان انگلیسی: الهه اسماعیل پور،صادق سهیلی انارکی،محمدرضا فصیحی،سهیلا ناصری،محمدبیانی،علی اکبرزرقانی،اکرم رمضان زاده/ مترجمان عربی: دکتر مهدی نوری کیذ قانی ، دکتر عباس گنجعلی، دکتر مصطفی مهدوی‌آرا، مهدی نودهی، مجتهدزاده، خواجه‌پور، کاکویی، شاهسونی.
ناظر انتشارات: محمد علی کوثری/طراح پوستر،لوگو و کتاب ها:نجمه بهنامی فر/ رابط تکثیر: محمد باقر آبادی /مسئول امور تکثیر: مهری بروغنی.
۳. مدیر بخش روابط عمومی و اطلاع رسانی: دکتر حسن دلبری
مسئول پایگاه اطلاع رسانی: الهه رامشینی/ مسئول بخش خبری:مجیدسلیمی/ مسئولان امور سمعی و بصری: حسین وفایی،مجید شریفی راد/مسئول طراحی و گرافیک: هاجر رکن آبادی
۴. مدیر بخش روابط بین الملل: دکتر جواد طیبی
۵٫ مدیر بخش میراث فرهنگی: دکترمحمود رضا سلیمانی

محمد عبدالله زاده ثانی، محسن برآبادی، سید رضا حسینی، الهام پوینده
۶٫ مدیر بخش نمایشگاه های جانبی: دکتر احسان امیری راد
۷٫ مدیر بخش فناوری: دکتر رحیم ایلدر آبادی
مدیر سامانۀ فناوری: مهندس علی زاهدی/ مسئول شبکه: مهندس علی چشمی.
۸. مدیر بخش تغذیه و فوق برنامه: دکتر علیرضا انتظاری
مسئول برنامه ریزی: علی ذاکری/ مسئول فوق برنامه: محمود طوسی/ ناظر غذاخوری:هادی رنجبر / رابط حوزه: محمد رضا علی آبادی/ مسئول تغذیه: ناهید زمانی /مسئول هماهنگی: سیمین کروژدهی/ مسئول امورتغذیه: مهدی عباسپوران/کارپرداز و تدارکات: محمد کافی
۹. مدیر بخش حفاظت و انتظامات: مهندس هادی نصرتی پور
مسئول انتظامات: محمد رضا مهر آبادی/ مسئول پذیرش: سید محمد حسینی/ مسئول هماهنگی غرفه ها: علی اصغر صابری پناه
اعضای کمیته علمی و داوران همایش علمی کنگره بین المللی سربداران:
دکتر محمد باقری‌سبزوار (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر علیرضا حمیدیان (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر محمد علی زنگنه‌اسدی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر حسن صادقی‌سمرجانی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر حسن صیانتی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر سید محمد کاظم علوی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر مهیار علوی‌مقدم (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر حسین قدرتی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر عباس محمدیان (دانشگاه حکیم سبزواری)

داوران همایش علمی کنگره بین المللی سربداران:
دکتر علی تسنیمی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر نصرالله حجازی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر احمدخواجه ایم (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر ناصر سلمانی‌ایزدی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر بهرام سیاوش‌پور (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر حسین شاره (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر جواد عباسی (دانشگاه فردوسی مشهد)
دکتر احمد فغانی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر شفیعه قدرتی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر رضیه موسوی‌فر (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر اسماعیل یحیایی (دانشگاه حکیم سبزواری)

اعضای هیات علمی کنگره بین المللی سربداران:
دکتر محسن الویری (دانشگاه باقرالعلوم (ع))
پروفسور سید حسن امین (دانشگاه گلاسکو)
دکتراحمد پاکت چی (دائره المعارف بزرگ اسلامی)
دکتر رسول جعفریان (دانشگاه تهران)
دکتر محمد علی طالبی (دانشگاه حکیم سبزواری)
دکتر خلیل طوسی (انتشارات کالج اسلامی لندن)
دکتر سیّد محمّد علوی مقدّم (دانشگاه فردوسی مشهد)
دکتر مهدی محقق (انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران)
آیت الله دکترسیّد حسن مصطفوی(دانشگاه امام صادق ( ع))
دکتر احمد مهدوی دامغانی (دانشگاه هاروارد آمریکا)

 

منبع: http://sarbedaran.hsu.ac.ir/

سروده ابن یمین برای شیخ حسن جوری سربداری

مَظهر الطافِ الهی

واجـب بُـوَد از راه نیــــــاز، اهـــــــل زَمَـن را ………. درخواستن از حقّ به دعــا، شیخ حسن را

آن سایه ی یزدان که چو خورشید بیاراست ………. رایش به صفـــــــــا، روی زمین را و زَمَن را

………………..

در رَسته ‌ی بازار هُنـــر، مُلک خریده است ………. وز گــوهـــــــر شمشیـر، ادا کـرده ثَمَـن را

گر جمله جهــــان، صدقه کند همّت رادش ………. این خــــانه ادا را بُــوَد اثـــــــــار، نه من را

………………..

از دل ، اَلَــم فقــــر بَـرَد مَــرهَــم جُــــودش ………. زانگونه که صــابـون بَرَد از جــــامه، دَرَن را

چــون از پی تحـریـر، کنـد خـامـه گُهـــربـار ………. قیمـت بـروَد مُــرسَلــه ‌ی دُرّ عَــــــــــدَن را

………………..

بر چَـرخ کَمــان‌ وَش، ز پی مـدحتِ جاهش ………. سُوفـار صفت، تیـر گشـــاده است دَهَن را

یک روز، مصــافـش ز تـــنِ زار اعــــــــــادی ………. صـدساله فــزون، طُعمه دهد زاغ و زَغَن را

………………..

هنگــــام ملاقـــاتِ دو صـف، از تـفِ تیغـش ………. بـدرود کنــد جــــــــانِ بـد انـدیـش،‌ بــدن را

با جـوشن و دِرع آن که شد انـدر بر تیــرش ………. از بی‌ خبــــری سـاخت سپَر، بُــرد یَمَـن را

………………..

از  رِبقه فرمانش، سر آن کس که برون بُرد ………. آمــاده نهـــاد از پی خـــود، تیــغ و کَفَـن را

آن کس نَهَـــد از درگَـه او روی به غیــــــری ………. کز جهـل کند ترّه به جا، سَلــوی و مَــنّ را

………………..

ای مَظهـــر اَلطـــــــاف الهـــی، دلِ پـاکـت ………. بشناخته چون مـــردم یک فنّ، همه فنّ را

پیـوسته ز پَــروانه ی رأی تو بَــــرَد نــــــــور ………. این شمـــــع زر انـدوده ‌ی فیــــروزه لگـن را

………………..

با نُکهت خُلـق تـو، ز خــود لاف زدن نیست ………. جُـز عین خطا،‌ نــــافـه‌ ی آهــــوی خُتَـن را

از گُلـشن خُلـــق تو، وَزَد بــادِ بهــــــــــاری ………. در بـاغ،‌ که خـوشبــوی کند صَحـن چَمَن را

………………..

سـرتـاسـر آفـــــاق، چـو بگـرفت سپـاهـت ………. نـاچـار عــــــــــــدو،‌ هـاویـه بُگـزید وطـن را

شمشیـر تـو انــدر دلِ چـون سنگِ عـدویت ………. مـاننـد سنـانـی که دهــــد جــای مسن را

………………..

گه تیـغ تو سـازد دو تـن، از یک تـن دُشمن ………. گه تیــر تو یک تن کند از خصــــم، دو تن را

چون دستِ اَجَل گَردن خصم تو همی‌‌بَست ………. از حَبــلِ وَریــدش، به ســـزا یافت رَسَـن را

………………..

بیــداری و هـوشیــاری بَخت تو ربوده ‌است ………. از چشـم بـدِ حـاســـدِ جــــاهِ تـو، وَسَـن را

هست ابن یمین، داعـی جــــاه تو و باشد ………. آگــاهـــی ازین، واقـفِ هـر ســرّ و عَلَـن را

………………..

تـا در نظــر دیـــده‌ وران، حُسـن فــــــــزایـد ………. تـاب و شکــنِ زُلفِ بُتِ سیـــــــــم ذَقَـــن را

بـادا دل اعــــدای تــــو، از صَـرصَـر قَهــــرَت ………. چون زُلف بُتـان کرده ضِمان، تاب و شَکَن را

دیوان ابن یمین فریومدی ، ص ۱۲ ـ ۱۳

منبع: http://sabzevariha.com/

نامه «شيخ حسن جورى» به « امير محمّد بيك برادر ارغونشاه »

سوادِ مكتوبِ «شيخ حسن جورى»

كه به « امير محمّد بيك برادر ارغونشاه » نبشته است‏.

 

بعد از ثنا و حمدِ آفريدگار و درود بر نبىّ هاشمى و آل و اصحاب و عترتِ او ، به حضرتِ اميرِ اعظم خَلَفِ اعاظم الامراء فى العَجَم ذو المَحامد و المَفاخر ، امير محمّد بيك -وفّقَهُ اللهُ لما يُحِبّ و يَرضى و اَلهَمَهُ متابعة قوانين الرّشد و التّقوى- داعى مخلص حسن جورى دعواتِ با اخلاص مرفوع مى‌‏گرداند «على ما يَشاءُ قدير»(1)  اين دعا پانزدهم ذى‌الحجّة از مقام نيشابور محرّر گشت. از حال خير و وجوب حمد مى‏نمايد نه از روى افتخار بلكه به طريق شكر از حضرتِ آفريدگار -عزّ شَأنه- كه اين ضعيف از عهدِ صبا و عُنفوانِ شَباب هميشه مُريد و معتقدِ اهلِ حقّ بوده و دوستدار ائمّه و علماء دين و تابع اربابِ صلاح و تقوى و طالب راه نجاتِ آخِرت بوده و بدين هوس مدّت هفت، هشت سال به مدارس تردّد نموده و به قال و قيل مشغول گشته و سخن ائمّه طوايف استماع كرده و بر اختلافاتِ اقوال و اعتقاداتِ ايشان به قَدر الوسع وقوف يافته تا عاقبت در سبزوار به خدمت شيخ بزرگوار صاحب‌الاسرار و الافتقار، سرّ اللهِ فى‌الارضين، شيخ خليفه -قَدَّسَ اللهُ روحَه العزيز و رَضِىَ عنه- رسيد و بعضى از سخنان او شنيد و به تدريج معلوم كرد كه آن بزرگ، مُرشد راه حقّ است و از سرِ صِدق و ارادت و صفاى نيّت بدو تمسّك نمود و به يُمنِ همّت مباركش بدانچه مقصد و مقصود اين ضعيفِ نحيف بود رسيد، و الحمدُللهِ على ذالك.

 

 

و بعد از آنكه آن بزرگ در سبزوار به دستِ ظَلَمه اَشرار به درجه شهادت رسيد اين ضعيف در همان شب به طرفِ نيشابور سفر كرد در بيست و سيّم ربيع الاوّل سنه ستّ و ثلاثين و سبع مايه، دو ماه ديگر در حدودِ نيشابور به گوش ‏ها مُنزوى مى‌‏بود و چون بعضى مردم بر احوالِ اين ضعيف وقوف يافتند و آغازِ تردّد نهادند از آنجا به مشهد مقدّس رضوى –عليه‌السّلام- سفر كرد و از آنجا به اَبيوَرد و خَبوشان و پنج ماه ديگر همچُنين از مَقامى به مَقامى مى‌گريخت و با هيچ آفريده در نمى‌‏آميخت و مَعَ هذا به هرجا كه يك هفته مى‌‏بود، مردم تردّد آغاز مى‌كردند و به حدّ ازدحام مى‌‏رسيد، تا در اوّل شوّال اين سال، سفرِ  عراق اختيار كرد و يك سال و نيم در آن سفر بود و از آنجا نيز به هرجا كه مَقام مى‌‏اُفتاد چُنين تشويش پيدا مى‌‏شد و جمعى از خراسان در عقب آمدند و باز به طرف خراسان مراجعت نمود و قرب دو ماه ديگر در طرف خراسان بود در دو سه ولايت به سبب ازدحام خواصّ و عوامّ هيچ جاى ساكن نتوانست شد.

در محرّم سنه تسع و ثلاثين و سبع مايه عزيمتِ تُركستان نمود و مدّتى در بَلخ و تِرمِذ بود، به سبب همين نوع زحمت باز به طرف هَرات افتاد و از آنجا به خواف و قُهستان و هرچند روز در موضعى ديگر مى‌‏بود؛ و از آنجا عزيمت طرفِ كرمان كرد.

 

 

فامّا راه در بند بود و ضعف بر مزاج غالب، ديگر بار به طرف مشهد مقدّس رفت و از آنجا به ولايت نيشابور و قُرب دو ماه ديگر در غارِ ابراهيم و در آن كوهسار هر چند روز در گوشه ديگر مى‌بود و به سر مى‌بُرد و در اين مدّت خَلق بسيار روى بدين ضعيف آوردند. اكثر به طلبِ خلاص و نجات راه آخِرت مى‌‏آمدند و از همه طايفه مردم پيش اين ضعيف مى‌‏رسيدند تا به جايى ادا كرد كه بعضى از مشايخ و متفقّهه نيشابور و اصحابِ اَغراض حيلت‌‏ها انگيختند و افترا كردند كه اين درويش و مريدانِ او دشمنِ اهل علم‌‏اند و منكرِ قوانينِ شرعيّه‌‏اند؛ و تاركِ اصحابِ شريعت؛ و حكّام را در وَهم انداختند و بر قصدِ اين ضعيف اتّفاق نمودند مگر آن بود كه امير محمّد اسق‏(2) روزى پيش اين ضعيف رسيده بودند و سؤال‌ها كرده و جواب‌ها شنيده و بر بعضى احوال وقوف يافته مانع و مُعارض ايشان شد و بدان سبب بود كه اين ضعيف از قُهستان عزيمت عراق كرد و به دستجردان افتاد. راهِ بيابان در بند و مخوف بود و طايفه انبوه با اين ضعيف بودند به راهِ بيابان سفر ميسّر نشد و به سر چند راه ديگر رفت، سفر برنيامد بار ديگر به مشهد مقدّسه رفت و چند روز مُقام كرد، ديگر بار مَشايخ و سادات و متفقّهه به قصد و سعى برخاستند و به جانبِ حكّام، نامه‌‏ها روان كردند، بعضى را در وَهم انداختند كه اين مرد، خروج خواهد كرد و مُلك خواهد گرفت؛ و تَبَع و مريدان او بسيار شده‌‏اند و ساز و سلاح راست كرده و گفته‏‌اند كه اظهار مذهبِ روافض خواهد كرد.

القصّه، از امير بزرگ ارغونشاه -هداه اِن شاءَ الله- ايلچى به مشهد مقدّس آمد و حُكم آورد به گرفتن و بُردنِ اين ضعيف، آن ايلچى مردى عاقل بود اين ضعيف را ديد و احتياط كرد؛ او را معلوم شد كه سخنِ آن جماعت دروغ و بُهتان است، اين معنى باز نمود از آنجا حُكم فرستادند و او را بازخواندند و اين ضعيف را عُذرخواهى نمودند.

 

 

قُرب دو ماه در اين گفت‏ و گوى شد و اصحابِ قصد و غرض، هيچ نوع آرام و قرار نگرفتند تا به جايى رسيد كه اين ضعيف و جمعى اَنبوه از درويشان بر عزيمتِ حِجاز به راه قُهستان توجّه كردند؛ و در آن وقت خدمتِ امير بزرگ در نيشابور بود از عزيمتِ اين ضعيف خبردار گشتند و به عُذرخواهى و دلدارى مانع سفر شدند و عاقبت آن بود كه به سر اين ضعيف آمدند و نوّاب خدمتش شَنقَصَه‏(3) آغاز كردند و اين ضعيف را رنجانيدن گرفتند و به طرفِ يازر فرستادند و قُربِ شصت هفتاد تن را از درويشان سروپاى درهم شكسته به ولايتِ طوس بُردند و سپردند و آن بود كه اصحابِ سبزوار به نيشابور رفتند و از آنجا به ولايتِ يازر آمدند. چون بدانجا رسيدند اين ضعيف استفسار نمود كه سببِ آمدنِ شما و چندين شورش انگيختن چيست؟

گفتند: چون ما را معلوم گشت كه خدمتِ شما را گرفته بدين جانب آورده‌‏اند و قصدِ هلاك شما نمودند ما به جهتِ استخلاصِ شما برخاستيم و آمديم.

اين ضعيف از ايشان سؤال كرد كه: شما را طَمَع آن هست كه من با مقام شما آيم و عمل شما بردست گيرم؟

گفتند: نَعوذُ بالله، كه اعتقادِ ما چُنين باشد.

پرسيدم كه: چون شما را اين نيّت است كه به روش و طريقه اين ضعيف گرديد مى‌بايد كه گوشه‌نشينى اختيار كنيد.

گفتند: ظَلَمه ما را نگذارند كه ايمِن بنشينيم و ميسّر نشود.

پرسيدم كه : فايده آمدنِ شما و چندين زحمت چه بود ؟

همه جماعت خاموش شدند. بعد از آن چُنين گفتند: كه طَمَع ما آن است كه شما به خراسان مراجعت كنيد و به هرجا كه ميسّر شود به عبادت مشغول شويد ما شرط مى‌كنيم كه به هيچ نوع مُزاحم و مشوّش شما نباشيم.

 

 

القصّه، اين ضعيف عزيمتِ خراسان نداشت. فامّا طايفه درويشان مصاحبِ ايشان بودند، دانستم كه دست باز نخواهند داشت بدين طرف مراجعت افتاد. اكنون مقصود از اين جمله تصديعات آن است كه تا راى انورِ ايشان را معلوم گردد كه احوالِ اين ضعيف بر چه نَسق گذشته است تا به امروز رسيده.

مدّت دو ماه است كه اين ضعيف، به سبزوار مُقام داشت و از جمله ولاياتِ خراسان پيش اين ضعيف آمدند و نمودند كه خرابى و پريشانى و قتل و غارت كردن ايشان به مرتبه ‏اى رسيد كه به دفعِ ايشان برمى‌‏بايد خاست و نوعى مى‏بايد ساخت كه ظلم مُرتَفع گردد و اين فتنه فرونشيند كه خان و مان و اهل و عيال و خون و مال جمله مسلمانان در معرضِ تلف و رسوايى خواهد افتاد.

اين ضعيف جوابِ همه جماعت چُنان گفت كه: هرگز پيشوايى و مقتدايى نكرده‏ام و نخواهم كردن، اين معنى با پيشوايان دين مى‏بايد گفت. تا اگر ايشان به سعى و دَفع برخيزند و بر نوعى قرار گيرد كه صلاحِ مسلمانان و مسلمانى در آن باشد ما نيز در مددكارى با ايشان يكى باشيم از جمله مسلمانان.

 

 

اكنون امير وجيه الدّين مسعود و اتباعِ ايشان مى‏گويند كه: هرچه بهبودِ مسلمانان در آن است بدان قيام خواهيم نمود و از هر آفريده كه سخن حقّ با ما خواهد گفت، خواهيم شنيد و دربندِ صلاح مسلمانان خواهيم بود و تمامتِ ائمّه و مشايخ و پيشوايانِ ولايتِ بيهق و نيشابور بدين اتّفاق كردند كه دفعِ اين ظلم و طلبِ صلح و خلاصِ مسلمانان واجب است چه معلوم است در اين نزديكى چه مقدار خَلق به قتل آمده‌‏اند بر مقتضاى نصّ قرآن كه‏ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللهِ»(4) اين ضعيف بر سبيلِ اتّفاق با سايرِ مسلمانان در مصاحبتِ ائمّه و مَشايخ و ساداتِ كِرام عِظام و پيشوايان به بيهق به التماس امير وجيه الدّين مسعود به جهتِ اين مهمّ تا بدين مقام آمد و مكتوبى به حضرتِ امير بزرگ امير ارغونشاه مشتمل بر همين معنى كه اينجا تقديم افتاد ارسال كرده: اگر چُنانچه به سخنِ اين ضعيف التفات فرمايند و دست از فتنه و خون ريختن بازدارند و به صُلح راضى شوند -اِن شاءَ الله تعالى- كه بر وَجهى قرار گيرد كه همه مسلمانان بَعدَ اليَوم در مقامهاى خود ايمِن و ساكن توانند بود و اگر از آن طرف خطاب بر وَجهى ديگر باشد لا شكّ، مُحاربه‌اى عظيم متوقّع است كه تمام خلايق در شور آمده‏‌اند و بى‌طاقت شده صورتِ حال اين است كه باز نموده شد، باقى شكّ نيست كه اميرزاده در غايتِ كياست و فراست نشان مى‌‏دهند و هرگز اين ضعيف به امر و نهى هيچ آفريده مشغول نبوده است و نخواهد بود و اكنون به اتّفاق پيشوايانِ دين و سايرِ مسلمانان، حقّ ، به قولى كه نزديك همه طايفه اصلح باشد يكى خواهد بود يقين كه ايشان نيز با عقلِ شريفِ خود رجوع فرمايند و هر نوع كه دانند كه بر قانونِ شريعت و عقل به صلاح اولى است آن پيش گيرند، زيادت از اين تصديعِ خدمت نداد ايزدش يار باد و توفيق رفيق « و السّلام على مَن اتّبعَ الهُدى».

 

 

فى الجمله، امير وجيه الدّين مسعود و شيخ حسن مملكتِ نيشابور و سبزوار تحتِ تصرّف درآوردند و بر توابع و مضافاتِ آن مسلّط شدند و نوكران سپاهى جَلد برايشان جمع شد. و دعوى استقلال و استبداد كرد و نوكران امير ارغونشاه را به تمامى  از آن مواضع و ولايات بيرون كردند.

 

 

پانوشت‌ها:

1. هرگاه بخواهد، برگِرد آوردنشان تواناست.

2. قيام شيعى سربداران، ص 82، روضة الصّفا ، ج 5، ص 606: «امير محمّد باسق (اسحق)».

3. شَنقَصَه: فتنه‏گرى و فساد كردن. اين واژه در ادبيّات فارسى، بسيار كم استعمال شده و معانى گونه‌گونى دارد؛ كيوان سميعى ، اوراق پراكنده ، تهران ، 1366 ، ص 145.

4. حُجرات ، 49/9: اگر دو گروه مؤمنان با يكديگر به جنگ برخاستند، ميانشان آشتى افكنيد و اگر يك گروه بر ديگرى تعدّى كرد ، با آن‏ كه تعدّى كرده است بجنگيد تا فرمان خدا بازگردد.

 

منبع:

زبدة التواريخ، حافظ ابرو ، ج‏1، ص 86-90.

 

 

با تشکر از:

وب‌نوشت «خطه فربومد»،

زندگینامه شیخ حسن جوری به مناسبت سالگرد شهادتش

ای مظهـــــر الطاف الهـــــی، دل پاکت

بشناخته چــون مردم یکفن همه فن را

با نکهت خُلق تو ز خود لاف زدن نیست

جـــز عین خطا نافـه‌ی آهــــوی ختن را

از گلشــن خُلــــق تو وزد باد بهـــــاری

در باغ که خوشبوی کنـد صحن چمن را

«ابن یمین فریومدی»

 

 

نامشیخ حسن جوری.

پاژنام: شیخ مجاهد نیشابور.

زادگاه: نیشابور، بخش مرکزی، دهکده جور.

آرامگاه: شاهرود، میامی، دهکده فریومد.

زیست‌دوران: سده هشتم هجری.

زمان شهادت: سیزدهم صفر 743 هـ.ق.

شناس‌مایه: رهبر دینی و معنوی جنبش سربداران خراسان.

کوشش‌مایه: پیکارگری در راه آگاهی‌بخشی، بیگانه‌ستیزی، دادگری و دین‌گستری.

 

 

شیخ مجاهد و رهبر دینی و معنوی قیام سربداران خراسان -شهید حسن جوری-، در روستاىجور، در حومه شهر  نیشابور، دیده به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی را در مدارس علمی زادگاه خود به تحصيل علوم دينى پرداخت و به مقام استادی رسید. سپس با آگاهی از حضور عالم دینی و عارف بزرگ -شیخ خلیفه مازندرانی- به سبزوار رفت و به حلقه‌ مريدان وى پیوست. پس از واقعه‌ی حلق‌آویز و کشته شدن شيخ خليفه در پی دسیسه فقیهان آنجا، مريدان شیخ خلیفه مازندرانی به وی پيوستند و شیخ حسن جوری را به پیشوایی خود برگزیدند. شیخ حسن، در اثر تفرقه‌افکنی و ایجاد کشمکش‌های فرقه‌ای و مذهبی توسط فقیهان مخالف ایجاد شده بود، آنجا را ترک گفت و برای تبليغ تعاليم شيخ‌خليفه و گردآورى مريدان بيشتر، به سفرهاى تبليغى پرداخت.

 

 

سفرهای تبلیغی آگاهی‌بخش شیخ حسن جوری، در نقاط مختلفی مانند مشهد، ابيورد، خبوشان، عراق عجم، ماوراءالنهر، بلخ، ترمذ، هرات، خواف و قهستان و بازگشتی دوباره به مشهد ادامه یافت که جمع کثیری پیروان او شدند. اما سرانجام، به تحریک مخالفان و دشمنان، به دستور حاکم محلی خراسان –ارغونشاه- دستگیر و در قلعه طاق یازر زندانی شد. پس از چندی، وجیه‌الدین مسعود باشتینی –امیر دوم سربداری- با هدف بهره‌برداری از جایگاه و نفوذ معنوی این شیخ مجاهد در میان مردم خراسان، وی را از زندان یازر آزاد نمود و در پی این واقعه و آگاهی مردم از حضور شیخ حسن جوری در میان سربداران، مردمان شیفته‌ عدالت و دل‌آزرده از جور بیگانگان، فوج فوج به جنبش سربداران خراسان پیوسته و قدرت مردمی عظیم، پیرامون رهبری کاریزما و معنوی این مجاهد بزرگ شکل گرفت. وی در پاسخ تسلیم‌خواهی حاکمان جور زمان خود می‌گفت «ما بايد از خدا اطاعت كنيم و هركس خلاف دستورهاى قرآن عمل كند، عصيانگر است و بر ديگران واجب است تا براى دفع او قيام كنند.» با این پشتوانه مردمی و رهبری معنوی، سپاه سربداری توانست بخش بزرگی از خراسان، نقاطی همچون اسفراين، جاجرم، بيارجمند، بسطام، دامغان و سمنان را از چنگ حاکمان ملوک‌الطوایفی وابسته به حکومت ایلخانی مغول‌نژاد آزاد نماید.

 

 

در آغاز امر، وجيه‌الدين مسعود و حسن جورى، همداستان و هماهنگ بودند، اما خيلى زود دوگانگی پیدا شد. وجيه‌الدين و همفکران وی، به دنبال حكومتى توسعه‌طلب و مقتدر بودند و شیخ حسن جورى و یارانش، خواهان برابرى، برادرى و تعديل ثروت و در پی استقرار مذهب شیعه در همه شهرهای تحت تابعیت سربدارن بودند. بنابراین ديدگاه کاملاً مذهبى حسن جورى، كار را بر وجيه‌الدين مسعود و تحقق اهداف وی مشكل می‌ساخت. عمق این اختلاف نگرش، در نبرد میان سربداران و آل‌کرت -که در هرات حکمروایی می‌کردند- در سال 743 هجری رخ نمود. گفته‌اند که در این نبرد -که به جنگ زاوه معروف است-، فردی به دستور وجیه‌الدین مسعود، این مجاهد بزرگ را به شهادت رسانید. در پی شهادت شیخ مجاهد حسن جوری، غلبه و برتری سپاه سربداران برگشت، نشانه‌های شکست نمودار شد، سپاه از هم پاشید و پراکنده گشت و وجیه‌الدین مسعود و همپیمانان و همراهانش به سبزوار بازگشتند.

 

 

ضربه‌ای که بر اثر دسیسه قتل این مجاهد شهید، بر جنبش سربدارن خراسان وارد آمد به گونه‌ای بود که ضعفی بنیادین و دنباله‌دار را در دوام و قوام حکومت سربداران به همراه داشت تا جایی که نجم‌الدین خواجه علی مؤید –آخرین امیر سربداری- در سبزوار، مقبره و مزار شیخ حسن جوری و شیخ خلیفه مازندرانی -که مورد توجه و زیارتگاه مردم و یاران این دو مجاهد شهید بود- را مبرز (=آبریز؛ برای مشاهده معنی امروزی‌تر از این واژه به فرهنگ‌ لغت مراجعه شود) اهالی بازار ساخت. سرانجام و شوربختانه، یکی از بزرگترین جنبش‌های مردمی و شیعی ایران در سال 783 هجری با تسلیم نمودن حکومت سربداران توسط خواجه علی مؤید –آخرین امیر سربداری- به تیمور گورکانی –که ریشه نژادی مغولی دارد- به فرجام غم‌انگیز خود رسید.

 

 

امروز، آرامگاه مجاهد شهید –شیخ حسن جوری - در در 85 کیلومتری شهر میامی و 150 کیلومتری شاهرود، بر روی تپه‌ای در دو کیلومتری روستای «کلاته میرعلم فیروزآباد» حوالی روستای «فرومد» واقع است. احتمال می‌رود که پس از آن بی‌حرمتی به آرامجای و زیارتگاه این مجاهد بزرگ، پیکر وی، به تدبیر یاران و پیروانش به محل کنونی منتقل شده است. فریومد، همچنین میزبان آرامگاه ابن یمین فریومدی –شاعر دوره سربدارن- است. جنبش سربداران خراسان و مجاهد شهید شیخ حسن جوری، با اینکه اهمیت، تاثیرگذاری و نقش‌آفرینی بسیار زیاد در تاریخ و تحولات سیاسی دوره‌های پس از خود تا دوران معاصر داشته است، اما در میان عموم مردم، کمتر شناخته شده بود، تا اینکه در اوایل دهه 1360، ساخته شدن و نمایش مجموعه‌ای تلویزیونی با نام «سربداران» از تلویزیون ملی، داستان قیام سربداران خراسان و رهبری شخصیتی مجاهد به نام شیخ حسن جوری را، در قالب فیلم -هر چند با برخی تغییرات در واقعیت‌های تاریخی- برای میلیون‌ها بیننده ایرانی، بازگفته و ایرانیان را با گوشه‌هایی از تاریخ سرافرازمند کشورشان و همچنین جنبش آزادی‌خواهی دینی مبتنی بر مکتب راستین تشیع دوازده امامی در قرن هشتم هجری، که با رادمردی و پایداری و جانبازی دو رهبر فکری و مذهبی شیعی –شهید شیخ خلیفه و شهید شیخ حسن جوری - و با جان‌فشانی و بردباری و دلاوری مردمان تمدن‌آفرین خراسان بزرگ ایران‌زمین پدیدار گشت، آشنا ساخت. باشد که با شناخت و دریافتی ژرف و بایسته از پیشینیان غیرتمند و بزرگمنش سرزمین اهورایی ایران، میراث‌دار و پاسدار آگاه و هوشیار سرزمین‌ گهرخیز و دلاورمردآفرین ایران بزرگ باشیم.

 

 

یاد دلیرباورمندان؛ شیخ خلیفه مازندارنی، شیخ حسن جوری

و همه غیرتمندانی که در راه سرافرازی وطن

از خویش گذشتند تا آزادی، توانمندی و باورمندی ایران و ایرانی را

در افرازمندترین چکادهای اندیشه بشری

معنایی جانانه بخشند،

همواره جاودانه باد.

 

آخرین هماهنگی های شورای سیاستگذاری کنگره سربداران با رئیس کنگره دکتر جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی


photo_2015-11-24_14-37-42

نشست هماهنگی شورای سیاستگذاری کنگره بین المللی سربداران با رئیس کنگره دکتر علی جنتی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی صبح امروز در محل دفتر ایشان برگزار شد.
در ابتدای این نشست نمایندگان شهرستان در خصوص اهمیت کنگره مطالبی را بیان نمودند و سپس مهندس برادران معاون محترم استاندار و فرماندار سبزوار در خصوص موقعیت شهرستان در برگزاری کنگره نکاتی را یادآور شدند.
در ادامه دکتر حدادنیا دبیر محترم کنگره سربداران و رییس دانشگاه حکیم سبزواری گزارشی از فعالیتهای انجام گرفته و تعداد مقالات رسیده ارائه نمودند و در انتها دکتر جنتی وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی ضمن اظهار رضایت از فعالیتهای انجام گرفته در دبیرخانه کنگره راهکارهای خود را برای بهتر اجرا شدن همایش ارائه نمودند

لیست سلسله ای حکومتی ایران از آغاز تا عصر حاضر

.: درباره سبزوار


  سَبْزِوار بزرگترین شهر استان خراسان رضوی پس از مشهد است که در غرب خراسان، در شمال شرق ایران قرار دارد. تاریخ سبزوار با بیهق پیوند خورده‌است. پس از حمله مغول به سلطنت خوارزمشاه به دلیل دلاوری مدافعان فدایی موسوم به سربداران، برای مدتی به نام سربداران نیز شناخته می‌شد.


 این شهر به لحاظ تجاری دربین شهرهای استان خراسان رضوی و حتی کشور از جایگاه ممتازی برخوردار است. از دهه هفتاد، یکی از شاخصه‌های مهم این شهر، تبدیل شدن آن به قطب دانشگاهی شرق کشور است به نحوی که هم‌اینک بالغ بر ۲۵٬۰۰۰ دانشجو در بیش از ۹ دانشگاه و موسسهٔ آموزش عالی این شهر مشغول به تجصیلند.

فاصله شهر سبزوار از طریق جاده ۴۴ با مشهد در شرق ۲۲۰ کیلومتر و با تهران در غرب ۶۷۰ کیلومتر است.

این شهر در گذشته در مسیر راه ابریشم قرار داشت.

شهرستان سبزوار براساس آخرین تقسیمات کشوری دارای چهار بخش به نام‌های مرکزی، روداب، داورزن و ششتمد است. بخش‌های جوین و جغتای در سال ۱۳۸۷ و بخش خوشاب در سال ۱۳۸۹از شهرستان سبزوار جدا شدند و خود به شهرستان ارتقا یافتند.
کوه‌های جغتای عامل جدایی دشت جوین از جلگهٔ اصلی سبزوار بوده و در جنوب آن نیز کوه میش قرار دارد. به تعبیر دیگر سبزوار محصور در میان ارتفاعات شمالی و جنوبی است. چهره منطقی شرقی و شمالی این شهرستان کوهستانی و دارای اقلیم معتدل و در قسمت‌های جلگه‌ای با هوای گرم همراه است. تنها دو رشته رودخانهٔ فصلی به نام کالشور در این ناحیه وجود دارد که سیلاب‌های دشت سبزوار را به نمکزارهای کویر هدایت می‌کند.

جمعیت شهر سبزوار در سال ۱۳۸۵ برابر با ۲۰۸٬۱۷۲ نفر بوده‌است که سی وپنجمین شهر پرجمعیت کشور به شمار می‌آید. بر اساس سرشمای سال ۱۳۸۵ سبزوار دومین شهر پرجمعیت استان خراسان رضوی پس از مشهد می‌باشد.

منبع: کنگره ملی سبزوار

http://cnf.hsu.ac.ir/sarbedaran/fa/

معرفی همایش

  نهضت سربداران برگی زرین است بر تارک تاریخ ایران که به عنوان اولین حکومت مردمی شیعه طلایه داران اندیشه مهدویت و ترویج فرهنگ انتظار بودند. حماسه همیشه جاوید سربداران با داشتن فرهنگ و آیینی آرمانی و الگویی اسلامی مبتنی بر فرهنگ تشیع توانست به فرجام توام با عزت ومعنویت برسد؛ آن هم در زمانی که قوم وحشی، خود کامه و دوراز خصایص انسانی مغول سرزمین مقدسمان را آماج ظلم و ویرانی می نمود و کیان ملیت، هویت و فرهنگ ما را نشانه رفته بود. استقامت مردم دیار سربداران در آن تاریخ سراسر ارعاب مغول، قیامی منحصر به فرد وجاودانه بود،که می توان با بازگشایی زوایای متعدد و ناگشوده این حرکت دینی، اندیشه جوانان را هر چه بیشتر با فرازهایی بلند دوران پایداری وعزت آشنا نمود.


                 برنامه کمیته علمی هفتصدمین سالگردنهضت سربداران

      زمان برگزاری: 25-27 آذرماه 1394
        مکان برگزاری: دانشگاه حکیم سبزواری

چکیده‌ای از وقایع روز اول و دوم محرم سال ۶۱

امام حسین(ع): مرگ برای جوانمرد عار نیست

عکس های ماه محرم و روز عاشورا

با وقایعی که در دو روز اول محرم سال 61 هجری قمری برای امام حسین (ع) و یاران با وفایش اتفاق افتاد به طور مختصر آشنا می‌شویم.

امام حسین علیه‌السلام در روز اول محرم با سپاه حر دیدار کرد و حر و سپاه او توسط امام از آب سیراب شدند.

نقل شده که ظاهرا در اول محرم بوده که کاروان حسینی در حرکت بودند و امام علیه‌السلام  در صبحگاه دستور دادند که ظروف و مشک‌ها را پر از آب کنید، حرکت کردند، ناگهان یکی از یاران امام با صدای بلند تکبیر گفت، و گفت از دور نخلستانی پیداست.

امام فرمود چه می‌بینید؟

عده‌ای گفتند نخلستان نیست گوش‌های اسب از دور چنان می‌نماید که نخل است. آنها نزدیک شدند تعداد هزار سواره نظام به فرماندهی حر، مأمور از طرف عبیدالله بن زیاد لعنة الله علیه.

امام به یارانش فرمود: از آنها پذیرایی و آن‌ها را که تشنه‌اند سیراب کنید. [1]

تا روز دوم، حر، اصرار داشت حضرت را همراه کاروان به سوی کوفه ببرد، بین امام و حر گفت‌وگوهایی صورت می‌گرفت و امام علیه‌السلام وقت نمازها، نماز را اقامه می‌کرد و سپاه حر نیز با حضرت و به اقتدا به امام، نماز جماعت می‌خواندند.

بدین ترتیب امام پس از نماز ظهر و عصر بر آنها موعظه و اتمام حجت می‌نمود. حر نیز به خواسته و مأموریت خود پافشاری می‌کرد اما امام علیه‌السلام از قبول درخواست او امتناع می‌کرد.

حر به امام عرض کرد که در این واقعه اگر بر مخالفت اصرار و پافشاری کنی، تو و همراهانت کشته می‌شوید.

حضرت در این حال به شعر یکی از صحابه استناد فرمود و گفت تو مرا از مرگ می‌ترسانی مرگ بر جوانمرد عار نیست، وقتی آرزوی حق و قصد دفاع از حق را داشته باشد و جهاد کند...

وقتی حر این اشعار را از امام شنید به کناری رفت و با سپاه خود حرکت کرد امام نیز با قافله خود در حرکت بودند تا به منزلگاه بیضه رسیدند.

امام برای اتمام حجت خطبه‌ای خواند و اهداف خویش را آشکار نمود و با استناد به سخنان پیامبر اکرم(ص) فرمود که هر کس سلطان ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال می‌کند و عهد شکن است، بر مسلمانان است که در مقابل او اعتراض کند. [2]

در مسیری که امام از مکه حرکت کرد روز هشتم ذی حجه تا رسیدن به کربلا با افراد و کاروان‌های مختلفی دیدار و ملاقات داشت.

از جمله این دیداردها دیدار با عبدالرحمن حر بود که امام از او خواست به کاروان کربلا بپیوندند او امتناع کرد و اسب خود را به امام پیشکش نمود.

حضرت امتناع از قبول کرد.

در آخر شب جوانان را دستور داد تا مشک‌ها را پر از آب کنند، سپس دستور داد از منزل قصر بنی مقاتل حرکت کنند حرکت کردند، حضرت بر پشت اسب خود چرتی زد، و بیدار شد و فرمود «انا لله و انا الیه راجعون» دوبار کلمه استرجاع بر زبان آورد، در این حال فرزندش علی اکبر به پیش او آمد و علت را پرسید.

حضرت فرمود: فرزندم در عالم رویا دیدم که سواره‌ای ندا داد مرگ بر دیدار اهل کاروان می‌آید، و اهل کاروان به سوی مرگ در شتابند.

علی سئوال کرد: ای پدر آیا ما بر حق نیستیم، فرمود: فرزندم ما بر حقیم و بازگشت بندگان به سوی خداوند است،

اکبر عرضه داشت: پس ای پدر مهربانم چه باکی از مرگ داریم امام از کلام علی خوشحال شد و دعایش کرد. [3]

وقتی صبح شد کاروان حسین نماز صبح را خواندند و حرکت کردند. یاران حر، به سوی آنان آمده تا کاروان را به سوی کوفه بکشند، آنها امتناع کردند و زهیر گفت مولای من با همین سپاه کم، نبرد کنیم که شکست آنها برای ما سهل است.

امام فرمود: من هرگز آغازگر جنگ نخواهم بود.

در این روز پیکی از کوفه آمد و کاروان حسینی؛ با اصرار حر به سوی نینوا در حرکت بودند به شهر و یا آبادی غاضریه رسیدند.

پیک از سوی عبیدالله برای حر پیامی آورد، که حسین را یا وادار به بیعت کن یا در سرزمین بدون آب و علف و بدون قلعه و پناهگاه فرود آور و منتظر دستور بعدی باشد.

حر امام را از مضمون نامه آگاه کرد. امام فرمود ای حر ما را رها کن در این قریه اقامت کنیم، حر پاسخ داد این مرد جاسوس و پیک عبیدالله است که کارهای مرا زیر نظر دارد، من از خواسته تو معذورم.

امام و یارانشان، حرکت کردند و به دشتی بـی آب و علف رسیدند.

اسب امام ایستاد، امام فرمود نام این زمین چیست، زهیر گفت: نام‌های مختلف دارد، یکی از نام هایش عقر و نام دیگرش کربلا است.

امام فرمود: اینجا قافله را نگه دارید و خیمه‌ها را بپادارید این جا نامی است آشنا، وقتی با پدرم به سوی صفین می‌رفتیم اینجا استراحت کرد و از خواب بیدار شد و گفت در خواب دیدم این دشت پر از خون است و حسین در آن خون غوطه‌ور است.

شیخ عباس قمی از کتاب ملهوف نقل کرده در روز دوم سال 61 حضرت امام حسین علیه‌السلام به زمین کربلا ورود فرمود و چون به آن زمین رسید، پرسید که این زمین چه نام دارد؟ گفتند: کربلا مى‌‏نامندش. چون نام کربلا شنید گفت: «اللهُمَّ إنّی أعوذُبِک مِن الکَربِ وَالبَلاء».

پس فرمود: این موضع کرب و بلا و محل مِحنت و عنا است، فرود آیید که این ‏جا منزل و محل خیام ما است. این زمین جاى ریختن خون ما است و در این مکان قبرهاى ما واقع خواهد شد. [4]

روزی که کاروان امام حسین علیه‌السلام به کربلا رسید روز دوم محرم سال 61 هجری قمری بود. پس از این روز، کار بر آنان سخت شد و هر روز محاصره سپاه کوفه تنگ و تعداد آنان افزوده می‌شد به نحوی که امام علیه‌السلام جنگ را قطعی می‌دانست. [5]

 

پاورقی:

[1]. شیخ مفید، الارشاد، چاپ اول، قم، آل البیت، 1414، ج2، ص 77 ـ 78.

[2]. شیخ مفید، همان، ص 82.

[3]. شیخ مفید، همان، ج2، ص 83 - 84.

[4]. شیخ عباس قمی، وقایع الایام، ص 222

[5]. مرکز مطالعات و پاسخ‌گویی به شبهات حوزه علمیه قم.

 منبع:  خبرگزاری فارس،

محرم و آنگاه که آسمان سیاه شد.


ولادت امام حسین (علیه السلام)، در شب سوم ماه شعبان سال چهارم هجری، و به روایتی روز پنجم آن واقع شده است. برخی نیز می گویند در اواخر ماه ربیع الاول سال سوم هجری بوده است. 
چون حسین متولد شد، جبرئیل با هزار فرشته برای تهنیت بر رسول خدا (صلی‏اللّه‏علیه ‏وآله) مشرف شدند و فاطمه زهرا (سلام‏اللّه‏علیها) فرزند خود را نزد پدر آورد. آن حضرت از دیدن او شادمان شد و او را حسین نامید.
چون امام حسین (علیه السلام) دو ساله شد، سفری برای پیغمبر (صلی‏اللّه‏علیه ‏وآله) پیش آمد. در بین راه ناگهان آن حضرت ایستاد و فرمود: "انا لله وانا اليه راجعون" و اشک از دیدگانش سرازیر شد. علّت گریه را سوال کردند، فرمود: اینک جبرئیل به من از زمینی که نزدیک شط فرات و نام آن "کربلا" است خبر می دهد. فرزندم حسین پسر فاطمه (سلام‏اللّه‏علیها) را در آن سرزمین می کشند.
روزی حسین بن علی (علیهما السلام) به منزل برادرش حسن (علیه السلام) وارد شد و چون نگاهش به برادر افتاد اشک از دیدگانش سرازیر گردید. حسن (علیه السلام) پرسید: چرا گریه می کنی؟ فرمود: گریه ام از ظلم وستم هایی است که بر شما وارد می شود. امام حسن (علیه السلام) فرمود: ظلمی که بر من وارد خواهد شد زهری است که در خفاء و پنهانی به من می نوشانند و بدان وسیله مرا مسموم می گردانند وبه قتل می رسانند ولی "لایوم کیومک یا ابا عبدلله"هیچ روزی را در عالم مانند روز شهادت تو نمی توان یافت. زیرا سی هزار نفر که همه آنان ادعای اسلام و پیروی از امّت جدّ ما محمد (صلی‏اللّه‏علیه ‏وآله) را می نمایند دورت را می گیرند و برای کشتن و ریختن خون تو، هتک حرمت و اسیر کردن زن و فرزندان و غارت کردن متاع تو آماده می شوند. در این موقع است که خداوند لعنت و نفرین خود را به بنی امیّه متوجّه می گرداند و آسمان خون می بارد و خاکستر می پاشد و همه چیز حتّی حیوانات وحشی در صحراها و ماهیان دریاها، در مصیبت تو خواهند گریست. 
هنگامی که معاویه در ماه رجب سال 60 هجری هلاک شد، یزید به فرماندار مدینه ولید بن عتبه نامه ای نوشت و به او دستور داد که برای من از تمامی اهل مدینه به خصوص از حسین (علیه السلام) بیعت بگیر، و اگر حسین از بیعت امتناع کرد سرش را از بدنش جدا کن و برای من بفرست. 
ولید، مروان را به حضور خواست و نظر او را در این موضوع جویا شد و با وی در این مورد مشورت کرد.
مروان گفت: حسین (علیه السلام) هرگز تن به بیعت نمی دهد. اگر من به جای تو بودم و قدرتی که اکنون در دست توست می داشتم، بدون درنگ حسین را می کشتم.
ولید گفت: در چنین وضعی آرزو می نمودم هرگز به دنیا نمی آمدم که اقدام به چنین کاری کنم و این ننگ بزرگ را به گردن بگیرم. 
پس از آن مأمور فرستاد تا امام حسین (علیه السلام) را به خانه خویش فرا خواند. امام حسین (علیه السلام) با سی نفر از اهل بیت و دوستدارانش به منزل ولید آمد. ولید خبر مرگ معاویه را به اطلاع او رسانید و در خواست بیعت برای یزید را به او عرضه نمود. 
امام حسین (علیه السلام) اظهار داشت: بیعت موضوع ساده ای نیست که بتوان درخفاء و پنهانی انجام داد، فردا وقتی مردم را به این منظور دعوت کردی، به ما نیز اطلاع بده .
مروان گفت:"امیر! گوش به سخنان حسین مده و عذر او را مپذیر و هر گاه از بیعت امتناع ورزید گردن او را بزن! 
امام حسین (علیه السلام) غضبناک شد و فرمود:"وای بر تو ای پسر زن بدکاره! آیا فرمان کشتن مرا میدهی؟ به خدا قسم دروغ می گوئی و با این سخن، خودت را ذیل و خوار و مورد ملازمت قرار می دهی. "
پس از ان رو به جانب ولید نمود و فرمود:
"ای امیر! ما اهل بیت نبوت و معدن رسالتیم. ماییم که فرشتگان به خانه ما آمد و رفت دارند. خداوند رحمت خود را با ماآغاز نموده است و با ما نیز به پایان خواهدبرد. اما یزیدفردی است فاسق، شربخوار، خونریز،متجاهر به فسق و کسی مانندمن با شخصی چون او هرگز بیعت نمی کند. ولی شما امشب را به صبح برسانید و ما نیز شب را به صبح می بریم.شما نیک بنگرید و ما هم تأملی در کار خود می کنیم که کدام یک از ما برای مقام خلافت شایسته تریم؟! این سخن را گفت و از خانه ولید بیرون آمد.
مروان رو به جانب ولید کرد وگفت: گوش به نصیحت من ندادی و برخلاف گفته من رفتار کردی. 
ولید گفت: وای بر تو! به من پیشنهاد می کنی که دین و دنیای خود را از دست بدهم؟! به خدا سوگند دوست ندارم که پادشاهی روی زمین از من باشد و حسین (علیه السلام) را کشته باشم. به خدای قسم باور نمی کنم کسی خون حسین(علیه السلام) را به گردن داشته باشد و خداوند را ملاقات کند، مگر آنکه کفه حسناتش بسیار سبک و آمرزش او غیر ممکن است. خداوند بسوی او نظر رحمت نمی کند و او را از گناه پاک نمی سازد و عذاب سختی در انتظار اوست.
آن شب گذشت. صبح دم که امام حسین (علیه السلام) از بیرون آمد تا اخبار و رویدادهای تازه را بشنود. مروان او را دیدار کرد و گفت: یا اباعبدالله من خیر خواه توام، نصحیت مرا گوش کن تا به سعادت برسی.
امام حسین (علیه السلام فرمود: نصیحت تو چیست ، برگو تا بشنوم ؟! گفت : من به تو سفارش می کنم که به یزید بن معاویه بیعت کنی، زیرا این کار برای دنیا و آخرت تو بهتر است.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: انالله و انا الیه راجعون باید فاتحه اسلام را خواند، آنگاه که امت اسلام به حاکم و سلطانی مانند یزید مبتلا گردد.
روز سوم شعبان سال شصت هجری بود، امام حسین (علیه السلام ) به سوی مکه حرکت کرد و بقیه ماه شعبان و رمضان و شوال و ذی قعده را در مکه به سر برد.
عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر، به خدمتش مشرف شدن و اظهار داشتنند:"شما در مکه بمانید". فرمود:"من از رسول خدا (صلی‏اللّه‏علیه ‏وآله) دستوری دارم که باید آنرا انجام دهم".ابن عباس از نزد امام حسین (علیه السلام) بیرون آمد و در بین راه "واحسیناه" می گفت پس ار آن عبدالله بن عمر آمد و گفت:"بهتر آن است که با مردم گمراه صلح کنی و اقدام به جنگ نفرمایی".
فرمودند:"اءَما عَلِمْتَ اءَنَّ مِنْ هَوانِ الدُّنْيا عَلَى اللّهِ تَعالى اءَنَّ رَاءْسَ يَحْيَى بْنَ زَكِرِيّا اءُهْدِيَ إِلى بَغْيٍّ مِنْ بَغايا بَني إِسْرائيلَ" مگر نمی دانی که از پستی دنیا آن بود که سر یحیی را برای گردنکشی از گردنکشان بنی اسرائیل به هدیه بردند؟ آیا نمی دانی که بنی اسرائیل از طلوع فجر تا برآمدن آفتاب، هفتاد پیغمبر را می کشتند و سپس به بازار آمده و به معاملات و خرید و فروش خود مشغول می شدند و گویا هیچ کاری را انجام نداده اند. ولی خداوند در عذاب آنان تعجیل نکرد و به آنان مهلت داد و پس از سپری شدن مهلت، انتقام شدیدی از آنان گرفت. ای عبدالله از خشم و غضب خداوند بپرهیز! و از یاری من کوتاهی مکن!
اهل کوفه از تشریف فرمایی امام حسین(علیه السلام) به مکه و امتناع او از بیعت با یزید با خبر شدند و در خانه سلیمان بن صُرد خزاعی اجتماع کردند. آنگاه سلیمان بن صُرد برپا ایستاد و سخنانی را به آن جمعیت گوشزد نمود و در پایان سخن چنین گفت:"ای گزوه شیعیان همه شنیده اید که معاویه هلاک شد و برای ادای حساب نزد خدای خویش رفت و به نتیحه کارهای خود رسید و پسر یزید بر جای او نشست و نیز می دانید که حسین بن علی (علیه السلام) با او مخالفت کرده و از شرّ ستمکاران و طاغیانه و بنی امیّه به پناه خانه خدا شتافته است. شما شیعه پدر او هستید. امام حسین (علیه السلام) امروز به یاری و همکاری شما نیازمند است. اگر یقین دارید که او را یاری می کنید و با دشمنان او می جنگید، آمادگی خود را نوشته، به اطلاع او برسانید. اگر می ترسید که سستی و تنبلی در شما پدید آید، او را به حال خود گذارید و فریبش ندهید.
پس از آن نامه ای به این مضمون نوشتند.
"بسم الله الرّحمن الرّحیم. به پیش گاه حسین بن علی (علیهما السلام) از سلیمان بن صُرد خزاعی و مسیّب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و حبیب مظاهر و عبدالله بن وائل و گروهی از مومنان و شیعیان. 
پس از تقدیم سلام، سپاس خداوندی را که دشمن تو و دشمن پدرت را هلاک کرد. آن مرد ظالم و خون خوار و ستمکار کاری که امارت امّت را از آنان سلب کرد و آنرا به ظلم و ستم تصرف نمود و بیت المال مسلمانان را غضب کرد و بدون رضایت ایشان خود را امیر آنان خواند و مردان نیک را کشت و نا پاکان را باقی گذاشت و مال خداواند را در تصرّف جباران و سرکشان قرار داد. دور باد از رحمت یزدان، چنان که قوم ثمود دور گردید. ما اکنون به جز شما امام و پیشوای نداریم، بسیار مناسب است که قدم رنجه فرموده و به شهر ما بیاید. امید است خداوند به وسیله شما ما را به راه سعادت راهنمایی کند. نعمان بن بشیر، والی کوفه در قصر دارالاماره است ولی ما در نماز جمعه و جماعت او حاضر نمی شویم و روزهای عید با او مصلی نمی رویم. اگر بشنویم که شما به سوی ما می آیید ، او را از کوفه بیرون نموده، روانه شام می کنیم. سلام بر تو ای فرزند پیغمبر، و بر روان پاک پدرت باد؟ وَالسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ . "
پس از نوشتن نامه، آنرا فرستادن دو روز صبر نموده، سپس جمعی را با نزدیک یکصدو پنجاه نامه، که هر یک از آنها به امضاء یک، دو، سه یا چهار نفر رسیده بود، بسوی امام حسین (علیه السلام) فرستادند. مضمون تمام نامه ها این بود که از آن حضرت دعوت نموده بودند که بسوی آنان برود.
ولی امام حسین (علیه السلام) با وجود این همه نامه، به سکوت می گذرانید و پاسخی به نامه های آنان نمی داد. تا آنکه در یک روز ششصد نامه به او رسید و نامه های دیگری نیز که پشت سر هم تقدیم خدمتش می شد که عدد آنها به دوازده هزار نامه رسید. پس از آن، این نامه که آخرین نامه هاست توسط هانی بن هانی سبیعی سعید بن عبدالله حنفی از اهل کوفه، خدمت امام حسین (علیه السلام)رسید.
"بسم الله الرّحمن الرّحیم به پیشگاه حسین بن علی(علیهما السلام) از طرف شیعیان او و پدرش امیر المومنین (علیه السلام).
پس از تقدیم سلام، مردم در انتظار شما هستند و کسی را به جز شما نمی خواهند. زود زود به جانب ما بیا ای فرزند پیغمبر، زیرا باغستان ها به سبزه آراسته و میوه ها رسیده و گیاه ها روییده و برگهای سبز بر زیبایی درختها افزوده اند. بیا به سوی ما، زیرا بر سپاه مجهز و آماده خود وارد می شوی وَالسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ وَ عَلى اءَبيكَ مِنْ قَبْلِكَ.
آنگاه حسین (علیه السلام) از آن دو نفری ی(هانی بن هانی و سعیدبن عبدالله حنفی) که نامه را آورده بودند پرسید: این نامه را چه کسانی نوشتند؟ گفتند: یابن رسول الله فرستادگان نامه عبارت بودند از شبث بن ربعی، حجّار بن ابجر، یزید بن حارث، یزید بن روُیم، عروت بن قیس ، عمرو بن حجّاج و محمد بن عمر بن عطارد.
در این موقع حسین (علیه السلام) برخاست و بین رکن و مقام، دو رکعت نماز خواند و از خداوند طلب خیر کرد.
سپس مسلم بن عقیل را طلبید و او را از جریان کار، آگاه نمود، و جواب نامه های مردم را نوشت و توسط مسلم فرستاد. در آن نامه وعده قبول درخواست ایشان را داده و نوشته بود من پسر عم خود مسلم بن عقیل را بسوی شما فرستادم تا هدف شما را بدست آورد و مرا از آن مطلع سازد.
مسلم نامه را گرفت و به کوفه آمد. اهل کوفه از نامه امام حسین (علیه السلام) و آمدن مسلم شاد شدند و او را در خانه مختاربن ابی عبیده ثقفی جای دادند. شیعیان به دیدن مسلم می آمدند و هر دسته ای که وارد می شدند، مسلم نامه امام حسین(علیه السلام) را می خواند. اشک شوق از دیدگان آنان جاری می شد و بیعت می کردند، تا این که هجده هزار نفر با او بیعت نمودند.


منبع: http://www.leader.ir/langs/vijename/moharram/

سردار سربداران در بيابان تنهاست

سفرنگاري خبرنگار ايسنا از فرومد

سردار سربداران در بيابان تنهاست

» سرویس: فرهنگي و هنري - ميراث و صنايع دستي
4-429.jpg

سفر يعني هجرت و جاده، جاده يعني ديدن جاهاي تاكنون نديده يا ديدن دوباره‌ي جاهايي كه مدتي است آن‌ها را در ديدرس نداشته‌ايم. جاده گاهي ما را به شهري شلوغ هدايت مي‌كند، گاهي فضايي خلاء‌گونه و شايد به گوشه‌اي از تاريخ در تونل زمان. جاده‌ها كوتاهي و بلندي دارند، اما در هر حال پربارند. چه آن جاده‌اي كه در ميانه‌هاي نقشه‌ي ايران از وسط كوير مركزي گذشته، بالا و پايين آن را به هم وصل مي‌كند و پر از حكمت و ديدني‌هايي در تكرار است، چه جاده‌اي كه ما را به شمال و دريا مي‌رساند، چه جاده‌اي كه پر از نشانه‌هاي مدرن و تاريخي است.

براي همه‌ي ما مسير مشهد، مسيري خاطره‌انگيز است كه از كودكي تا پيري، به روش‌هاي مختلف، جاده‌يي و ريلي، آن را طي كرده و با مقطع به مقطعش خاطره داريم. مسير كمي طولاني است، اما پر از نشانه است. از شهرهاي آشنا، تا زاويه‌هايي كه كمي دورتر از مسير اصلي، در گوشه‌اي قرار دارند و با وجود نزديكي، شايد بارها و بارها از كنار آن‌ها گذشته‌ايد، اما هيچ‌گاه فرصت درك‌شان نصيب‌تان نشده است.

از مشهدالرضا (ع) كه به سمت تهران روانه مي‌شويد، از نيشابور و مدفن عطار، خيام، فضل بن شاذان، محمد محروق، كمال‌الملك و پرويز مشكاتيان كه مي‌گذريد، از سبزوار، مدفن شيخ هادي سبزواري، ملاحسين كاشي و بقراط التوليه كه به سمت شاهرود و بسطام، آرامگاه بايزيد و شيخ ابوالحسن خرقاني روانه مي‌شويد، چند ده كيلومتر قبل از ميامي كه با هم‌نام آمريكايي‌اش هيچ شباهتي ندارد، روي يكي از تابلوهاي سبزرنگ راهداري با فلشي به سمت راست جاده كه از وجود يك خروجي گواهي مي‌دهد، نوشته است: «فُرومد». در كتاب‌هاي درسي نظام قديم، شاعري داشتيم منسوب به فريومد. اگر در جست‌وجوهاي اينترنتي يا تورق‌ها چرخي زده باشيد، نوشته‌اند كه مدفن ابن يمين فريومدي، شاعر قرن هشتم هجري قمري، در روستاي فرومد واقع است كه براي رسيدن به آن بايد 10 كيلومتري از جاده‌ي اصلي دور شويد. خيلي دقيق نگفته‌اند، چراكه كيلومترشمار اتومبيل رقم حدود 20 كيلومتر فاصله را نشان مي‌دهد.

آرامگاه ابن يمين ـ عليرضا بهرامي

در واقع، جاده‌اي كه از مسير اصلي منشعب شده، شما را مستقيم به سمت رشته‌كوه مقابل هدايت مي‌كند، از آن بالا مي‌رويد و وقتي از آن‌سوي رشته‌كوه سرازير ‌شويد، در دشت پيش رو، سرسبزي يك محوطه‌ي بيضي‌شكل، از اين واقعيت حكايت دارد كه در آن منطقه حتما منشأ آبي وجود دارد و به تبع آن، آبادي. اولين فكر به‌هنگام ورود، اين مي‌تواند باشد كه شايد اگر اين ده نسبت نزديك‌تري داشت با جاده‌ي اصلي، الان يك شهر در مسير تاريخي جاده‌ي ابريشم شده بود؛ اما بلافاصله اين فكر جايگزين مي‌شود كه مقبره‌ي «ابن يمين» كجا مي‌تواند باشد؟ آيا آن گنبد پيش روست؟ مراجعه به گنبد و بالا رفتن از تپه‌، به نقطه‌اي منتهي مي‌شود كه شهيدان فرومد در خاك خفته‌اند. ده، امامزاده‌اي هم دارد، اما يك پرسش ساده از معدود اهالي كه در گذرها حضور دارند، شما را به مقبره‌اي منتهي مي‌كند كه شكل بسياري از بناهاي يادمان دهه‌ي 50 منطقه را دارد. روي اصل مقبره در لوحي فلزي متني در ارتباط با فرد دفن‌شده در آن مكان، يعني «امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین‌الدین طغرایی مستوفی بیهقی فریومدی» دهقان، شاعر و حامي سربداران حك شده كه به همان سال‌هاي چهار دهه پيش مربوط است و به همين دليل، چند كلمه از آن دوباره حكاكي و در واقع محو شده است. آنچه به‌ياد مي‌آيد، قطعاتي است از اين شاعر:

اي دل وفا اميد مدار از مدار چرخ ...

به‌گاه فقر توانگرنماي همت باش ...

آن‌كس كه نداند و نداند كه نداند ...

از جايگاه پشت آرامگاه، شمايل يك مسجد تاريخي نمايان است كه آشنا به‌نظر مي‌رسد. از كوچه‌ي بغلي كمي جلوتر برويد، در برابر بنايي كه با گچ‌كاري‌ها و تزيينات ساروجي‌اش، به همه‌ي مسجدها و گنبدهاي دوره‌ي سلجوقي در ورامين، همدان و ... شبيه است، جايي نوشته: مسجدجامع فرومد، يعني اينجا زماني، حدود ششصد هفتصد سال پيش، يكي از پايگاه‌هاي اصلي سربداران بوده است. احتمالا در همان زمان كيابيايي داشته، اما حالا در حال مرمت است و درگاه ورودش بسته. اين بنا به‌واقع نگيني است در دشتي به‌نسبت وسيع كه برخي گوشه‌هايش آباداني دارد.

مسجدجامع فرومد ـ عليرضا بهرامي

در چند روز سفر، دستت آمده كه اهالي اين خطه، مخصوصا قديمي‌تر‌هاي‌شان در آدرس دادن چندان دقيق نيستند، يعني به جهل تو نسبت به مختصات محيط چندان توجهي ندارند. پس وقتي مي‌پرسي آرامگاه «شيخ حسن جوري» كه ‌شنيده‌ايم در همين نزديكي قرار دارد كجاست، مي‌گويند مسير نزديكش دو كليومتر پيش‌روي در خاكي روبه‌روست، اما پذيرفتن همانا و با ماشين سواري به دل خاك زدن و سرگردان شدن در وسعتي چندين كيلومتري، همان. جاده يا بهتر است بگوييم چند جاده‌اي كه در آن اطراف وجود دارد، در واقع شني هستند و از كمبود رفت و آمد، براي چرخ‌هاي ماشين سواري، چندان مناسب نيستند. شايد روزي اين مسير هم آسفالت شود.

دشت و بيابان، يعني هيچ تابلوي راهنمايي در برابر و مجاورت نيست و كسي را در مسير نمي‌يابي تا از او سؤال كني، پس وقتي به جايي مي‌رسي كه راه سه شاخه مي‌شود، بايد يكي را از روي شانس يا بنا بر شواهد و احتمال انتخاب كني. يكي از شواهد، چند درخت اجتماع‌يافته در نزديكي است كه در پس آن‌ها چند خانه‌ و چند نفري هستند و يك آبادي بسيار كوچك را تشكيل داده‌اند، اما وقتي به آنجا مي‌رسي و درمي‌يابي به مقصد مورد نظر، نزديك نيستي، آدرسي هم كه پيرمرد ساده‌دل مي‌دهد، باز راهگشا نيست. مي‌گويد بنايش گنبدي دارد. احتمال‌هاي بعدي سازه‌هاي گنبدي‌شكل كوچكي است كه در فاصله‌هاي ديگر وجود دارند و به‌سوي خود مي‌كشانندت. اين سازه‌ها اما در واقع مزار شهيدان راه وطن روستاي كوچك هستند كه توسط ستاد يادواره‌ي شهدا براي‌شان سازه‌اي تشخص‌دهنده ساخته شده است و معمولا مزار پدر و مادر شهيد را هم در دوسوي خود دارند.

گفته‌اند مزار شيخ حسن در روستاي فيروزآباد است، معدود تابلوهاي موجود در آبادي از روستاي «كلاته ميرعلم» نشان دارند، غافل از اين‌كه نام كامل روستا «كلاته ميرعلم فيروزآباد» است و كاش كسي باشد و اين را بگويد. دهكده‌اي كه در بهترين حالت شايد 40-30 خانوار داشته و حالا به‌نظر، به كمتر از نصف رسيده است و با صداي بادي كه مي‌وزد و شمايل شتاب‌ناك زني كه ممكن است از گوشه‌اي به گوشه‌اي ديگر رهسپار باشد، فضاي داستان‌هاي وهم‌انگيز گلستان را به ذهن مي‌آورد. انگار واقعا هيچ‌كس نيست كه از او نشاني ديگري بخواهي، حالا دو ساعتي از آغاز سرگرداني مي‌گذرد، پسرك چوپان هم چندان راهگشا نيست، اما دو سه ساعت سرگرداني چه قابل دارد در قبال مجاهدت رهبر سربداران؟

جوان موتوري قطعا حكم نجات‌دهنده را در آن شرايط پيدا مي‌كند، وقتي همتش براي راهنمايي گوياي آن است كه در مدت زماني، در نزديكي مزار شيخ حسن، مدام به اين سو و آن سوي رودخانه‌ي عريض و حالا خشك‌شده مي‌رفتيد و به مقصد نمي‌رسيديد. اين يعني شمايلي از سرگرداني بشر بر روي كره‌ي خاكي. بالاي يك تپه، اتاقكي گنبدي‌شكل نمايان است. اين بنا نگيني است در دشتي به‌نسبت وسيع كه برخي گوشه‌هايش آب و آباداني دارد. مرد جوان مي‌گويد قبل از نمايش سريال سربداران از تلويزيون، اصلا شناخت چنداني نسبت به مزار «شيخ حسن جوري» وجود نداشته و چند ماهي هم هست كه از حالت اتاقكي مخروبه، شبيه بسياري از موارد مشابهش در نقاط مختلف كشور، درآمده و بازسازي شده است. اين را سنگ قبر مزار هم مي‌گويد كه در قسمت پايينش نوشته شده، ستاد يادواره‌ي شهداي روحاني شاهرود. آن‌ها شيخ حسن را هم در كنار شهيدان دفاع مقدس قرار داده‌اند. رهبر قيام سربداران، مريد «شيخ خليفه» ايستاده در برابر يورش قوم مغول، پديدآورنده‌ي نخستين حكومت شيعي اثني عشري با شعار «سر به دار مي‌دهيم، تن به ذلت نمي‌دهيم».

سنگ قبر حسن جوري قبل و بعد از سامان‌دهي ـ عليرضا بهرامي

براساس مستندات تاريخي، شيخ حسن جوري وقتي استاد و مرادش «شيخ خليفه مازندراني» را در مسجدجامع سبزوار به دار آويختند، از شهر باشتين به سبزوار مهاجرت كرد و قيامي ترتيب داد كه حماسه‌ي پيروزي لشگر 12 هزار نفري در برابر لشگر 70 هزار نفري مغول را به نام خود ثبت كرده است. در نهايت توسط حكمران ايلخاني آن زمان دستگير و به فرومد تبعيد شد و سرانجام در اين خطه به‌دست يكي از زيردستان ترور شد و قيام از هم گسيخت. ثبت است كه بغض نسبت به او در همان زمان به اهانت به مزارش انجاميد و گروهي برآنند كه اين اهانت شنيع موجب شد چند نفر از پيروانش جناره‌ي او را به مكان فعلي منتقل كنند. از ديوار و باروي شهر يا دهكده‌ي اطراف كه در زمان دفن شيخ حسن حيات داشته، نشانه‌هاي كمي مانده است.

آرامگاه شيخ حسن جوري ـ عليرضا بهرامي

چيز زيادي نيست كه براي آن وقت صرف كني، به‌جز فكر كردن. پس راهي مي‌شوي با اين فكر كه آيا شأن ايجادكننده‌ي نخستين حكومت شيعي، بپادارنده‌ي اصل ولايت، يك آزاده و شهيد بنام، آن‌كه مردم را برآشفت تا راحت دشمنان قرآن را برآشفته سازند، اين است؟ البته كه شأن، به بارگاه نيست و به مقام است، اما براي شناخت مقام هم به بديهياتي نياز است.

طي مسير خاكي كوتاه‌تري، به جاده‌اي آسفالته مي‌رسد كه پس از حدود 17 كيلومتر، مسافر را به جاده‌ي اصلي مي‌رساند - در مسير تاريخي راه ابريشم كه از بركت حضور امام غريب (ع) رونقي كم‌نظير دارد - چند كيلومتر جلوتر از خروجي فرومد، جايي به جاده وارد مي‌شويم كه تابلوي ديگري با فلش ديگري به‌سمت راست، نوشته است: «فيروزآباد».

گزارش از عليرضا بهرامي، خبرنگار ايسنا

انتهاي پيام

روستای باشتین و قیام بر علیه مغولان

 بر گرفته از :http://neveshtehayejalal.blogfa.com/post-106.aspx

نوشته های جلال

با دیدن تابلو و فلشی که سمت راست و سبزوار را نشان میدهد!

به یاد تاریخ ایران در دوره ی مغولان می اُفتم!

نوشته های جلال و بافت فعلی روستای باشتین!

و روستای باشتین!

که سربازان ایلخانی مغول را از دم شمشیرهای خود گذراندند و شعار دادند:

"سر به دار می دهیم ولی تن به ذلّت نمی دهیم!"

و اشکی غم انگیز بود که در چشمانم حلقه می زند!

عجب روزگار غریبی است این "روزگار ایرانی!"

{باشتین، روستایی است از توابع بخش داورزن در شهرستان سبزوار و در استان خراسان رضوی.

این روستا در دهستان باشتین قرار دارد و بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن ۹۵۳ نفر(۲۸۱ خانوار) بوده ‌است.

نام روستای باشتین یادآور قیام سربداران است.

باشتین نقطه ی آغاز قیام سربداران بود و نخستین حاکم سلسله ی سربداران،عبدالرزاق باشتینی نام داشت.

پس از یکصد و بیست سال استیلای قوم تاتار و مغول بر ایران و بسیاری از مناطق آسیا، قیامی مردمی در باشتین و سبزوار خراسان علیه ظلم و تعدّی حاکمان مغول و عاملان آنان به وقوع پیوست.

این نهضت که به قیام سربداران شهرت یافته ‌است، از لحاظ وسعت، بزرگترین و از نظر تاریخی مهم ترین جنبش آزادی بخش خاورمیانه در قرن هشتم هجری قمری می باشد.

تلاش پیگیر رهبران آزاده ی این قیام، منجر به تشکیل حکومت مستقل ملی و شیعه مذهب ایرانی در خراسان شد.

مهم ترین ویژگی‌ های این حکومت(سربداران) عبارت بودند از:

1-تنفر و انزجار از عنصر مغولی.

2-تثبیت ایدئولوژی تشیّع امامی.

نخستین حاکم سلسله ی سربداران یعنی "عبدالرزاق باشتینی" به مدت دو سال و چهار ماه حکومت کرد.

پس از وی برادرش "وجیه الدین امیر مسعود" به حکومت رسید.

"پهلوان عبدالرزاق باشتینی"

سه شنبه 12 شعبان 736 ه.ق. گروهی پنج نفره از ماموران مغولی که از سوی حاکم مغولِ سبزوار برای گردآوری مالیات از دهی به دهِ دیگر می رفتند، به قریه ای به نام باشتین رسیدند که در نزدیکی سبزوار قرار داشت. 
سردسته ی این گروه، برادرزاده ی علاء الدین محمد هندو وزیر حاکم مغول بود و هرچند خود تباری ایرانی داشت، اما مانند عمویش در خدمت مغولان بود و در ستم های ایشان همدست.
به دلیل این رابطه ی خونی، همگان از او حساب می ‌بردند و او نیز به همراه سربازان مغولی که در خدمتش بودند، هیچ از زیاده خواهی و ستم به روستاییانی که می بایست به او مالیات بدهند، کوتاهی نمی کرد.
از بختِ بد او، رسیدنش به باشتین، با زمانی مصادف بود که یکی از پهلوانان بزرگ سبزوار "امیر عبدالرزاق نامی" که در کمانگیری شهرت داشت، به زادگاهش برگشته بود و نزد پدرش -پهلوان خواجه عبدالله باشتینی- و برادرانش به سر می برد.
این خانواده از طرف پدری سید حسینی بودند و از این رو شیعه محسوب می شدند و از طرف مادری از نسل برمکیان یعنی حاکمان باستانی ناحیه بلخ بودند و از این رو غیرت ملّی نیز داشتند.

پدر و برادران امیر عبدالرّزاق همگی پهلوان بودند و در ورزش های باستانی و رزم آوری در شهرشان اسم و رسمی داشتند. 
مأموران مالیاتی بی خبر از همه جا به باشتین وارد شدند و در خانه ی دو برادر به نام های حسن و حسین حمزه نزول اجلال کردند که از دوستان این خانواده بودند و خود در میان جوانمردان شهر شاخص بودند.
بعد چنان که رسم آن دوران بود، خود را مهمان کردند و دو برادر به ناچار گوسفندی کشتند و برایشان بزمی فراهم کردند.

مغولان به زودی درخواست شراب هم کردند و وقاحت را به جايي رساندند كه به فرزندان میزبانشان تعرض کردند.

دو برادر طاقت این توهین را نیاوردند و هر 5 سرباز را کشتند و از خانه بیرون آمدند و مردم را به شورش فرا خواندند.

مردم در ابتدای کار می‌ترسیدند، اما وقتی امیر عبدالرزاق و برادرانش نیز به ایشان پیوستند، با اقبالی عمومی روبه رو شدند. 
وقتی یکی از اهالی محل آنها را از شورش بر حذر داشت و گفت که شورشیان را دار می زنند، یکی از برادران حمزه گفت: "ما از همین حالا سربدار هستیم."

به این ترتیب جنبشی آغاز شد که در تاریخ به نام سربداران مشهور است. سربداران به سرعت دست به کار شدند و جوانان ده باشتین را تجهیز کردند و به کاروان های تجاری مغولان که از آن حوالی می گذشتند حمله کردند.

تنها از یکی از کاروان های غارت شده، که به مردی به نام امیر عبدالله مولایی- خواستگار و نامزدِ علاء الدین محمد هندو- تعلق داشت، 40 بار شتر زر و ابریشم به دستشان افتاد.
پسران پهلوان فضل الله با این پول ها سلاح و اسب می خریدند و نیروی نظامی خود را تقویت می کردند، تا آن که در نهایت پس از 2 سال، سبزوار را فتح کردند و آنجا را پایتخت دولتی ساختند که تا 50 سال بعد بخش غربی خراسان را زیر فرمان خود داشت.

مدت کوتاهی پس از آن که سربداران سبزوار را تصرف کردند، امیر عبدالرزاق و برادرش وجیه الدین مسعود که بر بام خانه ای ایستاده بودند، بر سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کردند و به رسم پهلوانان با هم کشتی گرفتند. 
اما امیر عبدالرزاق از بالای بام بر زمین افتاد و گردنش شکست و به این ترتیب کشته شد.

سربداران خودِ مسعود را به رهبری برگزیدند و او که مریدِ یک صوفی بانفوذِ شیعه به نام شیخ حسن جوری بود، او را به عنوان استاد و راهبر خویش برگزید.

به این ترتیب 2 شاخه از سربداران به همکاری با هم پرداختند.

در یک سو امیر مسعود بود که حاکم سربداران محسوب می شد و ارتشی منظم را بسیج کرده بود و برنامه های منظمی برای چیرگی بر دولت های همسایه را طراحی می کرد و در کنار او شیخ حسن جوری با گروهی بزرگ ازدرویشان قرار داشتند که با تبرزین می جنگیدند و شعارهایی تندروانه سر می دادند.
این دو شاخه در تمام دوران زمامداری سربداران در کنار یکدیگر قرار داشتند و همواره هم جنگ قدرتی در میانشان برقرار بود.

در هر حال، سربداران نخستین دولت شیعی دوازده امامی در ایران بودند و قیامشان ضد مغول ها، بزرگترین و موفق ترین شورش مردمی ضد مهاجمان مغول بود.)

هنگامی که سربداران توانستند بر حاکم مغولی خراسان پیروز شوند، حکومت مستقلّی ترتیب دادند و سبزوار را مرکز خود ساختند.

قیام سربداران با آن که جنبشی محلّی بود و مدت زیادی دوام نیافت، اما در تاریخ ایران اهمیتی خاص دارد، زیرا در پی این قیام و با نیرو گرفتن از پیروزی‌ های آن بود که در نقاط دیگر نیز مردم روستاها سرکشی آغاز کردند.

استقرار دولت مرعشیان در مازندران را باید یکی از بارزترین پی آمدهای حکومت سربداران دانست.

یک نکته:

"امرای سربداران در اداره ی حکومت با یکدیگر اختلاف بسیار داشتند و بسیاری از آنان با توطئه، یاران خود را از پای درآمدند."(شاید یک عامل مهم! خود رایی و خودخواهی بعضی از رهبران سربداری بوده باشد!)

با این همه در مدت کوتاه حکومت ایشان، آبادانی بسیاری صورت گرفت و خرابی ‌های حمله ی مغول تا حد زیادی جبران شد.

امیران سربداری در پی بهتر کردن زندگی روستائیان و طبقه ی محروم شهر بودند و به نوعی مساوات در تقسیم عواید و ثروت عمومی اعتقاد داشتند.

امیرمسعود با این که در مردم داری و مبارزه با حاکمان مغول و تثبیت حکومت سربداران، دارای موفقیت‌ های بالایی بود، لیکن به خاطر اختلاف با شیخ حسن جوری(رهبر روحانی نهضت سربداران) و توطئه در قتل او، پایگاه مردمی خویش را از دست داد و حکومتش به تدریج رو به ضعف نهاد.

به همین جهت سپاهش در نبرد با امرای مازندران متحمّل شکست گردید و خود وی کشته شد.

پس از مرگ امیر مسعود، ۱۰ تن دیگر از این سلسله به حکومت رسیدند که معروف ‌ترین آنها عبارتند از:

شمس الدین علی، خواجه یحیی کرابی و خواجه علی مؤید.

فقیه نامور شیعه شهید اول، معاصر با خواجه علی مؤید بود که در پی دعوت خواجه از وی، کتاب شریف «اللمعه الدمشقیه» را در فقه امامیّه تدوین و به همراه نماینده‌ ای به سوی خواجه علی مؤیّد در سبزوار فرستاد.

سرانجام در پی هجوم «امیر ولی» به سبزوار و محاصره ی چهار ماهه ی این شهر در سال ۷۸۳ هجری قمری، خواجه علی مؤید، دست نیاز به سوی «تیمور لنگ گورکانی» دراز کرد، و از او یاری خواست.

با تسلیم شدن خواجه علی مؤید به تیمور لنگ، پرونده ی حکومت سربداران نیز برای همیشه بسته شد و منطقه ی خراسان پس از ۴۶ سال رهایی از یوغ مغولان، مجدداً مقهور و مغلوب آنان گردید.

با آن که تصوّف در ایران مدت ‌ها صورت مقاومت منفی با وضع اجتماعی موجود داشت و به همین دلیل پس از مدتی حق حیات در جنب متشرعه یافت، با این حال پس از هجوم مغول و تاخت و تاز تیموریان و هنگامی که فقر و فاقه توده ‌های مردم را در جامعه ی قرون وسطائی قرن های هفتم و هشتم هجری از پای درمی آورد، دراویش در سبزوار و مازندران و آذربایجان جنبشی را که از یک طرف علیه حکام مغول و از طرف دیگر ضد فئودال‌ ها و اشراف و روحانیان بود، رهبری کردند.

در سال ۷۳۸ ه.ق. سربداران سبزوار را بتصرف در آوردند و علیه مغولان مکرر جنگیدند و دامنه ی حکومت خود را تا مازندران و گرگان توسعه دادند.

سربداران ادعا داشتند که می‌ خواهند کاری کنند که حتی یک تاتار تا قیام قیامت خیمه در خاک ایران نزند.

به قول مؤلف روضات الجنات این گروه را از آن جهت سربداران گویند که گفتند:

"اگرتوفیق یابیم دفع ظلم ظالمان کرده باشیم و الا سر خود را بردار ببینیم که دیگر تحمّل تعدی و ظلم نداریم".

سربداران مدت پنجاه سال در سبزوار و نواحی مجاور آن حکومت کردند.}

(منابع

نهضت سربداران خراسان - پطروشفسکی PDF

تاریخ ایران - دکتر خنجی

تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران، ۱۳۵۴

تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ا. آ. گرانتوسکی - م. آ. داندامایو، مترجم، کیخسرو کشاورزی، ناشر: مروارید ۱۳۸۵

تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن ۱۸، پیگولووسکایا، ترجمه کریم کشاورز، تهران، ۱۳۵۳.

حمله مغول و سربداران)

عید سعید غدیر  بر همگان مبارک

علیٌ حُبهُ جنه
قسیم النّار و الجنّه
وصی المصطفی حقاً
امام الناس و الجنه
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
عید سعید غدیر خم
در فصل خطر امیر را گم نکنید
ان وسعت بی نظیر را گم نکنید
تنها ره جنت از علی میگذرد
ای همسفران غدیر را گم نکنید
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ترجمه بخشي از دعاي عرفه از دكتر شريعتي

 پس
هرگاه كه تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت كردم، قدرداني و تشكر كردي؛
و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و كمال و احسان بي‌پايان تو!؟
... من كدام يك از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشكار توست.
...خدايا ! من را آزرمناك خويش قرار ده آن‌سان كه انگار مي‌بينمت.
من را آنگونه حيامند كن كه گويي حضور عزيزت را احساس مي‌كنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مركب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي‌ام مكشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت بركاتت را بر من فروريز تا آنجا كه تأخير را در تعجيل‌هاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را كه پيش مي‌اندازي دلم هواي تاخيرش را نكند
و آنچه را كه بازپس مي‌نهي من را به شكوه و گلايه نكشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان كه در زمين ستم مي‌كنند در امان بدار.
...خدايا!
به كه واگذارم مي‌كني؟
به سوي كه مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌كنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز كنم؟ در حالي كه خداي من تويي و تويي كارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختي‌هايم!
اي همدم تنهايي‌هايم!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!
اي ولي نعمت‌هايم‌!
...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشكلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در كنج عزلت و تنهايي و بي‌كسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي كسي كه هر چه دارم از توست و از كرامت بي‌انتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو كهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي كه راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌كشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌كند، و...
...اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاك‌شدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بي‌شك سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد.
...اي زنده!
اي معناي حيات؛ زماني كه هيچ زنده‌اي در وجود نبوده است.
...اي آنكه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد
و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم.
...اي آنكه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛
در جهل خواندمش و شناختم عنايت كرد؛
در تنهايي صدايش كردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
من آنم كه بدي كردم من آنم كه گناه كردم
من آنم كه به بدي همت گماشتم
من آنم كه در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم كه غفلت كردم
من آنم كه پيمان بستم و شكستم
من آنم كه بدعهدي كردم ...
و ... اكنون بازگشته‌ام.
بازآمده‌ام با كوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر اي خداي من!
ببخش اي آنكه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
اي آنكه از طاعت خلايق بي‌نياز است و با ياري و پشتيباني و رحمتش مردمان را به انجام كارهاي خوب توفيق مي‌دهد.
...معبود من!
اينك من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پرشكسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم كه بياورم نه تواني كه ياري بطلبم،
نه ريسماني كه بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني كه بدان متوسل شوم.
چه مي‌توانم بكنم؟ وقتي كه اين كوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟
انكار !؟
چگونه و از كجا ممكن است و چه نفعي دارد وقتي كه همه اعضاء و جوارحم، به آنچه كرده‌ام گواهي مي‌دهند؟
...خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم كردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تكيه كردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، كفايتم كردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نكن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
...اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل كن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
...خداي من!
اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نكني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
...خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و كرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
...چگونه ممكن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
...خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي كه من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه كار بد كه من مي‌كنم و اين همه زشتي كردار كه من دارم.
...خداي من!
تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصله‌اي كه من از تو گرفته‌ام.
...تو كه اين قدر دلسوز مني! ...
...خدايا تو كي نبودي كه بودنت دليل بخواهد؟
تو كي غايب بوده‌اي كه حضورت نشانه بخواهد؟
تو كي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...كور باد چشمي كه تو را ناظر خويش نبيند.
كور باد نگاهي كه ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانكار باد سوداي بنده‌اي كه از عشق تو نصيب ندارد.
...خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنكه خاك گور، بر اندامم بنشيند از شك و شرك، رهايي‌ام بخش.
...خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي كه تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم كه تو تكيه‌گاه مني!
اي آنكه با كمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي كرده‌اي كه عظمتت بر تمامي ما سايه افكنده....
يا رب! يا رب! يا رب


منبع:  http://aftabnews.ir/fa/news/: 

دهم ذى الحجه عيد سعيد قربان

عيد قربان جلوه گاه تعبد و تسليم ابراهيميان حنيف است . فصل قرب يافتن مسلمآنان به خداوند، در سايه عبوديت است .

اگر ابراهيم خليل ، در اجراى فرمان پروردگارش ، خنجر بر حنجر اسماعيل مى نهد، اگر اسماعيل ذبيح ، پدر را در اجراى امر خدايى ، تشويق و ترغيب مى كند، اگر شيخ الانبياء در نهادن كارد بر حلقوم فرزندش ، لحظه اى ترديد و توقف نمى كند؛ همه و همه ، نشانه مسلمانى آن پدر و پسر و شاهد صداقت در عقيده و عشق ، و وفادارى در قلمرو بندگى است .

عيد قربان ، مجراى فدا كردن عزيزترين يعنى خدا است .

عيد قربان ، مجراى فيض الهى و بهانه عنايت رحمانى به بندگان مومن و مسلم و مطيع است .

قربانى تو در اين چيست ؟

در راه خدا، چه چيز فدا مى كنى ؟

با چه وسيله ، به استان پروردگار، تقرب مى جويى ؟ و كدام فديه را به قربانگاه صدق ، عشق ، اخلاص و وفا مى آورى ؟

براى اولياء الله عيد قربان مجمع الشواهد صدق در گفتار، كردار، ادعا و عمل است . تو نيز، اگر بتوانى رضاى خويش را فداى رضاى حق كنى ، اگر بتوانى از خواسته دل در راه خواسته دين چشم بپوشى ، اگر بتوانى از داشته ها و خواسته ها بگذرى ، آنگاه ، به مرز عبوديت و به حوزه قربانگاه قدم نهاده اى .

مگر خليل الرحمان چه كرد؟ تو نيز اگر پير و مشى و مرام ابراهيمى ، نبايد هيچ چيز از آنچه دارى و به آن دلبسته اى ، همچون زن و فرزند، مال و منال ، پول و پس انداز، خانه و خادم ماشين و مسكن ، و... حجاب چهره جانت ، مانع بندگى و فرمانبرداريت شود و آنگاه كه پاى دين و خدا به ميان آيد، بسادگى و بصراحتى ابراهيمى و بصداقتى اسماعيلى درگذرى و امر مولا را مقدم بدارى .

بگذر از فرزند و مال و جان خويش

تا خليل الله دورانت كنند

سر بنه در كف ، برو در كوى دوست

تا چو اسماعيل ، قربانت كنند

اينجاست كه قربانى وسيله قرب مى شود و عيد قربان روز تقرب به خداوند.

آن هم نه قرب مادى و جسمى - كه خدا از محدوده حس و جسم بيرون است - بلكه قرب معنوى و تقرب ارزشى كه در سايه ايمان و عمل است .

آنچه انسان را به خدا نزديك مى كند، طاعت است .

و آنچه از ساحت قرب ربوبى دور مى سازد، معصيت است .

خدا به ما نزديك است ، حتى نزديكتر از رگ كردن ، كه خود فرموده است :

و نحن اقربب اليه من حبل الوريد - ما از او دوريم ، چرا كه به جرم و گناه ، گرفتاريم و مجرم هرگز محرم نخواهد شد.

دوست نزديكتر از من به من است

وين عجبتر كه من از وى دورم

اگر پاى از مرز طاعت فراتر ننهيم ، اگر با تيغ گناه ، دامن عصمت ندريم ، اگر دست تعدى ، به حريم حرمات الله نگشاييم ، آنگاه خواهيم ديد كه هر جا باشيم در قربانگاهيم و هر سو كه برويم ، به او تقرب پيدا مى كنيم ، و هر روزمان عيد قربان مى شود. بفرموده حضرت على :

كل يوم لا يعصى الله فيه فهو يوم عيد

هر روزى كه در آن ، خدا نافرمانى نشود روز عيد است .

جلوه ديگر اين روز، ذبح است .

قربانى كردن گوسفند، چه از سوى حاجى در منا و چه از سوى ما در شهرها مان ، تكريم آن حماسه معنوى و ايثار عظيم است كه ابراهيم و اسماعيل از خود نشان دادند و به مسلخ رفتند، آن فداكارى همواره بايد در خاطره ها زنده بماند، تا درسى مى باشد فرا روى ابراهيميان هميشه و همه جا.

رها شدن از تعلقات و ذبح كردن تمنيات در پيش پاى اراده الهى ، درس ديگران قربانى است ،

تيغ اراده و عفاف ، بايد بر خنجر نفسانيات نهاد و خون نفس اماره را ريخت و از شر اين وسواس خناس نجات يافت .

تا چه حد حاضرى كه خواست خدا را بر خواهش دل مقدم بدارى ؟

تا كجا مى توانى طاعت و اطاعت الله را، با هواى نفس مبادله نكنى ؟

نفس كشتن و جهاد با دشمن درونى ، سخت تر از مبارزه با دشمن ، آشكار و برونى است .

از اين رو جهاد اكبر نام گرفته است .

ذبح قربانى در ديد عرفانى اهل نظر، رمزى از ترك هواهاى نفسانى و روى آوردن به رضاى الهى است .

ثمرات اين ذبح نيز، بايد چونان قربانى گوسفند به ديگران برسد.

و... چنين است كه آنكه مالك هواى نفس شود و ديو هوا را به بند كشد، هم خويشتن از وسوسه ها و زيانهاى آن آسوده خاطر است ، هم جامعه از صدمه هوا پرستيهاى او مصون !

آرى !... امروز، عيد است .

عيد قربان و تقرب به خدا، آن هم در سايه عبوديت و بندگى .

ما، بنده آنيم كه در بند آنيم .

حال كه چنين است ، چرا در بند نفس و بند زر و سيم و بند خواسته ها و داشته ها؟!

دل به خدا بدهيم و در بند عبوديت او باشيم ، تا از هر قيد و بندى آزاد شويم .

بندگى خدا، اميدبخش است .

و روز عيد قربان مى تواند براى ما اوج اين آزادى برين باشد.

خجسته باد عيد قربان عيد صالحان و ارس ته ، و عيد اهل طاعت و تسليم .

بمناسبت ده ذى الحجه عيد قربان و حضور مهمانان خدا در موسم حج